شرح کامل جریان آب آوردن حضرت على اكبر (ع) در شب عاشورا+ اسناد دقیق
از جمله وقايع شب عاشوراء آب آوردن شاهزاده والاتبار حضرت على اكبر (سلام الله عليه) مىباشد.
مرحوم شيخ صدوق در امالى فرموده:
و ارسل ابنه عليا ليستسقوا الماء فى ثلاثين فارسا و عشرين راجلا و هم على وجل شديد.
يعنى: امام (عليه السلام) حضرت على اكبر (سلام الله عليه) را همراه سى سوار و بيست پياده كه سخت هراسناك و خائف بودند فرستاد تا آب بياورند.
مرحوم صدر قزوينى اين واقعه را اين طور تشريح و تقرير نموده:
چون در شب پر تعب عاشوراء تشنگى اهل بيت رسالت به نهايت رسيد و برير بن خضير همدانى به زحمت تمام يك مشگ آب از براى مخدرات با احترام آورد وليكن كسى از آن آب نياشاميد همه به روى خاك ريخت، صداى ضجه اطفال و صيحه بچههاى خردسال بر فلك بلند شد امام (عليه السلام) از خيمه سراسيمه با دل گرفته و خاطر پژمرده بيرون آمد ديد جوان رشيدش على اكبر سر بطناب خيمه گذارده مثل باران بهارى اشگ مىبارد.
امام (عليه السلام) پيش آمد و سر پسر را از روى طناب خيمه برداشت اشگ از ديده نور ديدهاش پاك نمود.
فرمود: اى فرزند دلبند من براى چه زار و نالانى؟
عرض كرد: بابا اين زندگى بر على اكبر حرام باد كه من زنده باشم خواهران من از تشنگى بميرند.
حضرت فرمود: نور ديده در جنگ ذات السلاسل و ساير غزوات جدم رسول مختار هر وقت تشنگى بر اصحاب و انصار غلبه مىكرد به جهت بى آبى بى تابى مىكردند، پدرم ساقى كوثر دمن همت بر كمر مىزد، آب از براى اصحاب تحصيل مىكرد، در بئر ذات العَلَم رفت با جنيان جنگيد و آب در تصرف آورد، ديگر در غزوه صفين معاويه و اصحاب او همين آب فرات را بر روى ياران و لشگريان پدرم ساقى كوثر بستند، من دامن پر دلى بر كمر زدم به قهر و غلبه بكنار شريعه فرات رفتم به قوت بازوى خود آب فرات را در حيطه تصرف آوردم، نه آخر تو پسر منى، نور بَصَر منى، فرزند زاده شير پروردگارى، شبيه احمد مختارى، يادى از جد و پدر كن دامن همت بر كمر زن يار و ياور بردار آب از براى جگر كباب اطفال و اهل و عيال بياور.
على اكبر فرمايشات پدر شنيد و انگشت قبول بر ديده نهاد وارد خيمه شد اسلحه حرب در بر پوشيد خود را ساخته كار و آراسته كارزار نمود از خيمه بيرون آمد فرمان داد اسب عقاب را حاضر كنيد.
غلامان پر هنر دامن به كمر زده مركب شاهزاده را حاضر كردند.
شاهزاده بر پشت عقاب قرار گرفت و با ياران بطرف شريعه فرات حركت كردند، همينكه امام (عليه السلام) ديد شبيه پيغمبر مىرود با حسرت باو نگريست تا جائى كه آن سرو قامت از نظر امام (عليه السلام) غائب شد، زانوهاى حضرت از قوت رفت روى زمين نشست سر بزانوى غم نهاد و فرمود:
يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل
مرحوم قزوينى فرموده:
با آنكه در شريعه فرات حارس و پاسبان زياد بودند كه سر كرده ايشان عمرو بن حجاج بود چگونه متعرض نشدند و اگر متعرض شدند چرا شيخ صدوق در روايت خود متعرض نشده و علاوه بر آنكه شريعه فرات نگهبان داشت كه ممانعت مىكردند خيام امام را هم لشگر پسر سعد حفظ و حراست مىكردند مبادا كسى از لشگر حضرت بيرون آيد و يا فرار كند و يا كسى به عسكر حضرت ملحق بشود چنانچه شيخ مفيد عليه الرحمه در ارشاد نقل مىفرمايد كه پسر سعد جمعى كثير را واداشته بود كه محارست اردوى امام كنند مبادا كسى فرار كند و يا كسى ملحق بشود رئيس ايشان عبدالله سمير بود كمال حفظ و حراست را داشتند.
ضحاك بن عبدالله كه يكى از اصحاب حضرت است مىگويد: فمربنا خيل لابن سعد تحرسنا يعنى جمعى از لشگر پسر سعد را در شب عاشوراء ديدم سواره به ما برخوردند، تحقيق كرديم دانستيم كه آن جمع حراست ما مىكردند با اين وضع چگونه شاهزاده على اكبر با آن جمعيت از اردو بيرون رفته كسى او را نديده و چطور به شريعه رفته و آب آورده كه عمرو بن حجاج ممانعت نكرده؟
جواب: احتمال مىرود كه در وقت بيرون رفتن حفظه و حُرُسه را چشم كور و از بصارت مهجور شده بودند ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة و اينكه واقعه تعرض و جنگ شاهزاده على اكبر را با عمرو بن حجاج در سر شريعه شيخ صدوق ذكر نفرموده شايد خوف از اطناب و تطويل داشته ولى ديگران واقعه مقاتله و معارضه را ذكر نكردهاند.
بهر صورت وقتى شاهزاده با ياران بطرف شريعه رفتند سپاه دشمن و محافظين شريعه كاملا از آب حفاظت مىكردند و هيچ جان دارى را اجازه ورود به شريعه نمىدادند بارى در همين حال كه دشمن كمال مراقبت را از آب مىنمود ناگاه آواز سم ستور به گوششان رسيد، عمرو بن حجاج از جا جست نعره از جگر بر آورد كه كيست دزدوار مىآيد، دوست است يا دشمن؟
از شاهزاده و ياران جواب نيامد، همان نحو مانند سيل سواره و پياده رو به فرات مىآوردند.
پسر حجاج از جا جست نيزه مثل تيره شهاب در ربود و بر مركب خذلان سوار شد با جمعى كثير به استقبال شاهزاده روان شدند و سر راه بر جناب على اكبر و همراهان گرفتند، همينكه شاهزاده عمرو بن حجاج را با لشگرى چون درياى مواج ديد دست به قائمه شمشير آتش بار صاعقه كردار برد و نعره حيدرى از جگر بركشيد و نام و نسب خود را ذكر نمود فرمود ياران فرصت ندهيد، تيغ بكشيد و اين گمراهان را بكشيد.
شاهزاده عالم امكان و شير بچه بيشه يزدان ركاب اسب سنگين كرده و شريعه را از خون منافقين رنگين نموده بى دريغانه تيغ مىزد، خصمانه و خشمانه جنگ مىكرد، يارانش نيز از جان عزيز در گذشته سرها به آب ريختند، تنها به شط انداختند.
آن روباه صفتان را از كنار شريعه متفرق ساختند و مشگها را از آب پر كرده و سپس آنها را روى شتران گذاردند و بطرف اردو حركت كردند و بسلامت مشگها را به مقصد رساندند، ياران على اكبر در حضور شاه تشنه جگر مشگهاى آب را از شتر به زير آورده و روى زمين خوابانيدند.
امام (عليه السلام) جوان رشيدش را در بغل گرفت و صورت نازنينش را بوسيد تحسين و آفرين فرمود.
عبادت اصحاب و ياران امام (عليه السلام)
به روايت مرحوم صدوق در امالى بعد از آنكه شاهزاده حضرت على اكبر (سلام الله عليه) آب به خيام آوردند امام (عليه السلام) به اصحاب و ياران فرمودند:
قوموا فاشربوا من الماء يكن آخر زادكم و توضؤا و اغتلوا و اغسلوا ثيابكم لتكون اكفانكم
از اين آب بياشاميد كه آخرين توشه شما است و وضوء گرفته و غسل نمائيد و جامههاى خويش را با آن بشوئيد تا اين جامهها كفنهاى شماها باشد.
شعر شه تشنه لب گفت اى دوستان مر اين آب تان آخرين توشه است بنوشيد از اين تا سر آفتاب پى غسل هم شست شوئى كنيد بشوئيد هر كس لباس و بدن ايا تشنه كامان اين بوستان خود او هم طفيل جگر گوشه است كه ديگر نبينيد ديدار آب براى عبادت وضوئى كنيد كه امشب بود جامه فردا كفن
مرحوم ملا محمد حسن صاحب رياض الاحزان مىفرمايد:
چون اصحاب و انصار و صغار و كبار از آب سيراب شدند خود را شستند و وضوء گرفته و البسه خود را تطهير كردند مهياى عبادت شدند، رفتند در ميان خيام سجاده طاعت گستردند و مشغول نماز و نياز و تضرع و زارى و استغفار و تلاوت قر آن شدند فاختلط الصوت الحزين مع البكاء و الانين و امتزج صحيح الاملين بصراخ المستصر خين و استغاثة المستغثين و مناجات الطالبين و يخيب الخائفين، فهم بين قائم و قاعد و راكع و ساجد و قانت و متشهد و مكبر و مسلم و شاك و متظلم تمام همت به طاعت و عبادت گماشتند و دقيقهاى از گريه و مناجات كوتاهى ننموده و در تضرع و زارى قصور نورزيدند، ضجه مشتاقانه و ناله عاشقانه از دل بر مىآوردند، دل از جهان كندند و به جانان پيوستند با محبوبى بى زوال زبان حالى داشتند.
مرحوم سيد در لهوف مىنويسد:
بات الحسين (عليه السلام) تلك الليلة، لهم دوى كدوى النحل
آن شب امام و اصحاب امام به طاعت و عبادت ملك علام بسر بردند، مثل زنبور عسل زمزمه قرآن و مناجات ايشان در آن صحراء پيچيده بود و غلغله در كروبيان و ولوله در ملكوتيان انداخته بودند.
شعر بر آموده با هم يكى زمزمه از آن غم شب تيره هامون گريست چو زنبور نحل آمدى از همه فرات و شط و نيل و جيحون گريست
منبع: مقتل الحسين (عليه السلام) از مدينه تا مدينه
نام نويسنده: مرحوم آيت الله سيد محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)