گزارشی از قطعه ۳۱ بهشت زهرا؛قطعه کودکان

اینجا رنگ‌های شاد، آدم‌ را می ترسانند!

|
۱۳۸۹/۱۲/۲۲
|
۱۷:۵۰:۰۰
| کد خبر: ۲۸۷۵۰
اینجا رنگ‌های شاد، آدم‌ را می ترسانند!
مرد گل‌ها را پرپر می کرد و به روی مزاری می ریخت که روزی به جای قطرات اشک، گل لبخند بر گونه کودکش سرازیر می شد. چه نقشه‌ها که نکشیده بود.
باشگاه جوانی برنا/

مرد گل‌ها را پرپر می کرد و به روی مزاری می ریخت که روزی به جای قطرات اشک، گل لبخند بر گونه کودکش سرازیر می شد. چه نقشه‌ها که نکشیده بود."فرزندم بزرگ می شود، درس می خواند، ازدواج می کند، محبت‌اش خستگی از دوشم بر می دارد و به وقت پیری عصای دستم می شود. قرار بود بهترین شود. بین اهل فامیل همتا نداشته باشد." آرزوهایش بر باد رفته بود و طرح آن به جای آغوش پدر، به زیر خروارها خاک آرمیده بود.

کودک نیامده، رفته بود. نگذاشت آن همه آرزو در دل پدر به ثمر بنشیند. نیامده، از دنیا خسته شد. گوشه ای از خاک بهشت زهرا را کنار زد و برای همیشه آرام گرفت.

در این قطعه از زمین همه فرشته‌اند. فرشته‌هایی که با حسرت، دفن شان کردند و با آه هاله ی آرزوهایشان را پاک کردند.

اینجا نه برای فاتحه خواندن می آیند که مقصود مرور خاطره‌هاست. خاطره‌ای از روزهای خوش تولد کسی که وقتی آمد همه دوباره لمس کردند که خدا به انسان امیدوار است.

قطعه 31، پر است از زرورق و بادکنک. رنگ شاد این جا تو را می ترساند. پشت این شادی، غمی جانکاه خوابیده است. نه غم از دست دادن کسی، قصه، قصه ی بی وفایی است.

قصه بی وفایی دنیایی که بر دوش پدر و مادر جوانی سنگینی می کند. شاید برایشان زود بود دیدن مرگ فرزند. اگر جز این بود سنگ مزارهایی که فقط نامی بر رویشان حک شده و معلوم بود فراموش شده اند، بین آن همه سنگ مزارهای آذین بسته شده دیده نمی شدند.
 
اینجا با همه رنگ‌هایش، باز حرف اول را رنگ سیاه می زند. آخر این سرو صدای آذین بندی، نوای خداحافظی می شنوی. گرچه اهل این قطعه زودتر از قطعه های دیگر از یاد می روند اما باید قبول کرد که بیشتر دل را می سوزانند. این ها اهل بهشت اند. اهالی روزهای بی خبری و صداقت. همان ها که وجودشان چراغ خانه ای را روشن نگه داشته بود.

قاب عکس حک شده بر سنگ مزار، یادآور همان لحظه ای است که با شور تمام، کودک را برای گرفتن عکس آماده می کرد. این جا فقط یک انسان نمرده است. این جا مرگ آرزوها و خاطره هاست.

چه زندگی ها که با رفتن کودک 2 ساله، 5 ساله و یا 10 ساله از هم پاشید. چه امیدها که همراه کودک در خاک دفن شد. اما خوبی اش این است که قبرشان کوچک است. ناامیدی زیادی در آن جای نمی گیرد.
 
گویا هنوز چشم ها به دنبال این مزارهاست که این چنین سنگ قبر و اطرافش را آراسته اند. تا کودک بود این همه شادی از آن او بود. وقتی رفت بهانه ای شد برای تسلی دل پدر و مادر جوانی که تازه داشتند طعم جایگاه آفرینش را می چشیدند.

روی قبرها از احساس‌ها نوشته اند. خطاب پدر به فرزند که تو قلب منی. آهنگ صدای مادر در گوش فرزند که تو هست منی. سنگتراش‌ها بر روی سنگ تراشیده اند: فرشته کوچک بهشت. تا شاهدی باشد بر هر آن که از این قطعه عبور می کند. شاهد معصوم بودنشان.

می گویند داغ فرزند سخت است. خار به پای او، خار به چشم پدر و مادرش بود و حال مرگ او ، حسرت آرزوهای آن ها.
 
کنار عکس دخترک نوشته اند:شفیع پدر و مادر. بر گوشه قطعه تابلوی لا اله الا ا... نصب است. پاکی او دلیل شفاعت خواستن پدر و مادر و نصب تابلو شده است. تابلویی با تصویر کودکی چند ماهه، نشان از اعتقاد به وعده‌گاه است. وعده روزی که دوباره پدر و مادر، فرزند خود را در بهشت اعلی، کنار خوبان ببینند.
 
تا به حال شنیده ای کسی از کودکی بدی ببیند؟ گاه شیطنت‌های آزاردهنده اش هم به جایی می رسد که تو را وادار به خنده می کند.

این جا نگاه بر مزار کودکی، تو را به یاد خمیده شدن قد پدر و پیر شدن چند ساله مادر می اندازد. پشتت می لرزد اگر تو جای آن ها بودی چه می کردی؟...

اشک سرازیر می شود. آمد و رفت این ها برای آن بود که به ما، فرزندان ابوالبشر ثابت کنند، مرگ پیر و جوان و کودک نمی شناسد. آدمی به تبی بند است و به غمی. تنها خداست که مرهم دل غم دیدگان و طبیب دل بیماران است.

بر روی زمین نشسته‌ام و به آواز پرنده ها که سکوت این قطعه را شکستند دل سپرده ام. مرد فراش برایم زیراندازی آورد که سردی این جا اذیتم نکند و من می اندیشم سردی این جا از زمستان نیست که از دل یخ زده ماست.

با وجود خلوتی قطعه 31 ، هر کس از کنارشان می گذرد سرعت اتومبیلش را کم کرده و نگاهی با تعجب و افسوس می اندازد و می رود. عده ای هم می ایستند و از سر کنجکاوی سری بر این قطعه می زنند.

دو کودک 10 ساله، بر روی مزار آدم بزرگ ها، گندم می ریختند و پول می گرفتند. کارشان این بود. فضای اینجا را که دیده بودند، آمده بودند تماشا. پرسیدم این جا چطور است؟ با خوشحالی گفتند: خوب است.

گفتم به نظر شما مرگ یعنی چه؟ پسرک با آن سن کمش گفت:"همه ما روزی این جا خواهیم آمد." خوب است که این طور این جا را تزیین کرده اند؟ با ذوق جواب می دهد: "خیلی خوب است." باز پسرک با آن سن کمش می گوید: این‌ها هم بچه های کسی بوده اند.
 
این دو کودک زنده بودند. هم سن و سال های خود را در خاک می دیدند اما گویی واهمه نداشتند و می گفتند باید ثواب کنیم و کار زشت نداشته باشیم تا خوب پیش خدا برویم. شاید هم مثل ما آدم بزرگ ها باور نمی کنند روزی شتر مرگ بر در خانه های آنان خواهد نشست.

باران می بارد. قبرها خیس اند. بعضی هایشان انگار سرما می خورند. پدر و مادرشان بر روی سنگ مزارشان پلاستیکی انداخته اند تا نم باران به صورتشان نخورد. یکی از مزارها به رویش پشه بند بسته اند. عین روزهای بودنشان تا خدایی نخواسته گزندی بهشان نرسد. شیشه شیر از پشه بند آویزان است.
 
عکس ها و بادکنک ها، پرچم ها و گل ها، همه روزی در اتاق کودک، خودنمایی می کرد. برچسب های تصویر شخصیت های کارتونیِ فوت شدگانی مثل ارشیا و پانیز و نازنین، از اتاقشان جدا و بر مزارشان چسبیده شده بود.
 
پدر و مادر هر کجا فرزندش باشد به فکر آباد کردن آن جاست. قطعه 31 هم آباد است. تمام عشق یک مادر برای نشان دادن احساسش در زیبا کردن جایگاه فرزندش این جا نمایان است. تمام ادعای پدر که هر چه کار می کند و درآمد دارد برای همسر و فرزندش است این جا ثابت شده است.
 
فرشته‌های زیبای بهشت، این جا دوباره نوید زندگی سر می دهند. اینکه با رفتن ما از دنیا، وعده دیدار در دنیایی دیگر بهم نمی خورد و به فرموده حضرت علی(ع) : مرگ همچون سفری بی بازگشت است. کسی که می رود امیدی به بازگشت او نیست. این ماییم که به رفتگان خواهیم پیوست.

مرد از روی مزار بلند شد. کمی آن طرف تر صدای لا اله الا اللّه می آید. از مزار آدم بزرگ ها. آن‌جا اطمینان به بهشت بودنِ قطعه ای که قرار است دفن شود؛ نداری. او بیشتر زندگی کرده و دلبستگی‌اش بیشتر است. مرد می رود تا حسرت خاک شدن آرزویش، او را بیش از این نشکند.
 
ریزش قطرات باران شدید شد. گورکن دست از کار کشیده است. برای امروز کندن قبرهای کوچک کافی است. هیچ کس نمی داند چند پدر و مادر دیگر قرار است روزی در این جا زرورق آویزان کنند.




***

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر