با زندگی زوج‌های موفق آشنا شوید/۲

صبر من و صداقت همسرم پایه‌های خوشبختی ما بود/ جوان‌ها همیشه عجله دارند

|
۱۳۹۰/۰۷/۱۸
|
۱۴:۳۴:۳۰
| کد خبر: ۸۱۰۹۴
صبر من و صداقت همسرم پایه‌های خوشبختی ما بود/ جوان‌ها همیشه عجله دارند
آنچیزی که باعث شد من با وضعیت بد زندگی کنار بیایم، اخلاق خوب همسرم بود، او همیشه با من صادق بود.

به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگی هایی که به مشکل برخوردند و نهایتا به طلاق منجر شده اند کم و بیش چیزهایی می‌دانیم اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟

در تلاشیم در سلسله گزارش‌هایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکل‌گیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوان‌ترها...

این بار می‌خواهیم با یکی از زندگی موفق آشنا شویم که عامل اصلی این موفقیت، فقط صبر است.

معصومه 47ساله درباره زندگی خود به برنا می‌گوید: من اولین دختر خانواده هستم، بعد از من هم 3خواهر و یک برادر به دنیا آمدند. پدر و مادرم زندگی خوبی نداشتند و مدام بحث و جدال می‌کردند، پدرم شغل آزاد داشت و شب‌ها دیر به منزل می‌آمد و موجب خشم و عصبانیت مادرم می‌شد، مادرم هم مدام به باد کتک می سپرد و یک جورایی از خانه‌ام زده شده بودم.

با اینکه مادرم خودش 13ساله ازدواج کرده بود و می دانست چیزی از زندگی نمی‌فهمد؛ اما مرا که فقط 13سال سن داشتم، به یکی از بستگان دور که 11سال از من بیشتر بود، شوهر داد. من اصلا نمی‌دانستم ازدواج یعنی چه؟(باخنده).

آن موقع به همه چیز فکر می کردم غیر از شوهرداری. مثلا پوشیدن لباس عروس برایم یک آرزو بود و یا زمان عقد که خانواده همسرم برایم سرویس طلا گرفته بودند، با ذوق و شوق به پدرم نشان می‌دادم می‌گفتم «آقا ببین چقدر قشنگه» وقتی به مدرسه می‌رفتم و همسرم با موتور به دنبال من می‌آمد، کلی پیش همکلاسی‌هایم کلاس می‌گذاشتم که نامزدم با موتور آمده دنبالم. آنها هم یواشکی مرا می‌دیدند و فردایش می گفتند«خوش به حالت نامزدت موتور داره و میاد دنبالت»

یکسال بعد یعنی در سن 14سالگی عروسی‌کردیم و زندگی مشترک را شروع کردیم. همسرم پدرش را از 5سالگی از دست داده بود و با مادرش از شهرستان برای امرار معاش به تهران آمده بود، زندگی می‌کرد. من هم مجبور بودم با آنها زندگی کنم. بعد از یکسال خداوند پسری به ما عطا کرد.

مادرشوهرم سوی چشمش بسیار کم بود و بعد از چند سال نابینا شد و این زندگی را برای من سخت کرد.18 سال با او با تمام سختگی زندگی کردم، به دلیل همین نابینایی چه سوء تفاهم‌هایی که بین ما به وجود نمی‌آمد؛ مثلا زمانیکه کمی از پولش کم می‌شد و یا خودش آن را خرج کرده بود و یادش نبود، فکر می‌کرد من آن را برداشتم. و یا زمانیکه من برای کاری به حیاط خانه می‌رفتم با خودش شروع می‌کرد به ناسزا گفتن که معلوم نیست دوباره کجا رفته است؟ 

زمانیکه مادرشوهرم با ما زندگی می کرد، زندگی برایم تلخ و ناگوار بود؛ زیرا به خاطر او هیچ وقت اجازه مسافرت رفتن و یا تنها گذاشتن او را نداشتم.  اما به خاطر احترامی که به او و همسرم داشتم همیشه سکوت کردم.

با اینکه من 3فرزند داشتم، اما به دلیل اقتدار مادرشوهرم هیچگاه اجازه مشورت و یا تصمیم‌گیری در امور خانه را نداشتم.

اما آنچیزی که باعث شد من با این وضع کنار بیایم، اخلاق خوب همسرم بود، او همیشه با من صادق بود و وقتی مشکلی بین من و مادرشوهرم پیش می‌آمد، با زبان خوش و با صبوری مرا به دلگرمی دعوت می‌کرد که این سختی ها زودگذر هستند و مادرش پیر است و باید احترامش را نگه داریم.

الان 33سال از زندگی مشترکم می‌گذرد و دختر و یکی از پسرهایم ازدواج کردند و صاحب نوه شده‌ام. با اینکه مشکل عصبی و ناراحتی قلبی پیدا کردم، اما بازم از زندگی‌ام راضی هستم. به همسر و بچه هاو نوه‌ام، صمیمانه عشق می‌ورزم.

اگر همسرم نبود نمی‌توانستم تمام سختی ها را تحمل کنم و زندگی‌ام را حفظ کنم. 

این را به جوان‌ها می‌گویم که همیشه عجله دارندبا صبوری می شود به همه چیز دست پیدا کرد.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه