هوای نفسهای این شهر به هوای آمدنت بهاری است
باشگاه جوانی برنا/ پاییز هنوز نیامده،بارش را میبندد از این سرزمین و راهی جادههایی میشود که از تو فرسنگها دورند، پایت را که به این شهر گذاشتی، غنچههای لبخند روی لبهایمان میشکفد و ساعتهای دوری برای همیشه از حرکت میایستند و عقربههای غمشان خرد می شود در آرامش قدمهایت و مهربانی نگاهت.
22 سال است نیامدهای، 22 سال است چشممان به راه آمدنت خشک شده مولای نور و مهربانی و بزرگی. چشم مردم این سرزمین به چشمهای شماست و دلخوش به نگاهی که شاید از سر مهر و رضایت بر ما بیاندازید یا لبخندی که مهمانمان کنید و سرما به لبخندتان فراری شود از روزگارمان.
قلبها در سینه که آرام ندارند، خواب معنایی ندارد در دنیای چشمهایمان، وقتی در این روز خورشید از مشرق نقشه جغرافیای این شهر طلوع می کند
همین که زمزمه آمدنت پیچید سراسیمه به کوچهها دویدیم و از هم نشانی خنده را گرفتیم و غصههایمان را بار قطارهایی کردیم که از این حوالی میگذشتند و هرگز به این شهر بازنمیگردند. اسیر سالهای کبیسه سیاهی بودیم که در انتظار میگذشتند،در نیستی و خلا...
این انتظار شاید کمی طولانی شد، اما هنوز امیدوار بودیم که روزی میآیی و در تقدیر ما باز هم دیدنت نوشته شده . این روزها حالا سینه خیابانهای این شهر هم برای آمدنت میتپد، حالا تمام کوچه ها چراغانی اند، تمام گلدانها با بهار هم نفساند و نه فقط گلها که هوای نفسهای این شهر به هوای آمدنت بهاری است .