خاطرات و خطرات یعقوب اصلان

از انقلابیونی که هواپیماربا شدند تا زندانی کردن اردوغان و اعلام کودتا

|
۱۳۹۰/۰۷/۲۵
|
۱۵:۰۱:۰۶
| کد خبر: ۸۲۳۴۴
از انقلابیونی که هواپیماربا شدند تا زندانی کردن اردوغان و اعلام کودتا
برایش گفتیم که در کلانتری چه بلاهایی به سر ما آورده‌اند. مدام در محوطه ای پر از آب سرد کتکمان می زدند و مراقب بودند اثری از جای مشت و لگدهایشان بر بدن هایمان باقی نماند.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، یعقوب اصلان از مبارزان مسلمان کرد ترکیه است. او پس از کودتای نظامی سال 1980 تحت تعقیب قرار گرفت و عازم ایران شد. کشوری که سال ها در حسرت دیدنش بود و آن را ماوای مسلمانان جهان می دانست. مدتی را با گروهی از دوستانش در ایران بسر برد و آن گاه به افغانستان رفت تا در کنار ملت مظلوم افغانستان با سربازان اشغالگر شوروی بجنگد. این گروه با برآورده نشدن خواسته هایشان در افغانستان دوباره به ایران بازگشتند و یعقوب با سری پرشور این بار به جبهه های جنگ ایران و عراق رفت تا در کنار رزمندگان ایرانی، دین خود را به اسلام انقلابی ادا کند و در عین حال برای نهضت اسلامی ترکیه تجربیاتی کسب کند.

یعقوب در عملیات آزادی خرمشهر مجروح شد. پس از مداوا باز هم با سفر به جبهه های غرب و جنوب در جنگی که آن را رویارویی کفر و ایمان می دانست شرکت کرد. او بعدها به لبنان سفر کرد تا روح تشنه اش را در جنوب لبنان و در کنار مبارزان لبنانی و فلسطینی سیراب کند.

یعقوب سال ها در ایران بسر برد و در این مدت هیچ گاه وطن اصلی خود ترکیه را فراموش نکرد. او پس از مدت ها زندگی در غربت به ترکیه بازگشت و در حال حاضر به اصرار دوستانش در حال نگارش خاطرات خود می باشد. آنچه در ادامه می‌خوانید قسمت سوم از خاطرات او است که به زبان فارسی ترجمه شده است.

ناامیدی و یاسی که در اوضاع پر از تناقض نشات گرفته از جهل ما نسبت به ماهیت واقعی ماجرای افغانستان گسترش می‌یافت، مجبورمان می‌کرد در آگاه کردن هموطنان مسلمانمان در ترکیه احساس مسئولیت کنیم. عملی کردن این موضوع تنها از طریق نشریه ماوراء امکان داشت؛ نشریه ای که از سوی همفکرانمان منتشر می‌شد و نماد اخلاق و فرهنگ ما بود. هر کار که می‌توانستیم کردیم تا با حقایق روبرو شوند و واقعیت ها را از نزدیک لمس کنند. اما تمام تلاش هایمان به هدر رفت. ماوراء مجددا به "حماسه افغانستان" پرداخت، حماسه ای که سرتاپایش محصول خیالپردازی بود. نامه های اعتراض آمیزی برایشان فرستادیم اما آن ها این نامه ها را هم با مهارت تمام سانسور کردند. بخش سلام و احوالپرسی و توجه به مسئولیت ها را انتشار می دادند و به این ترتیب ما را هم در کنار خودشان قلمداد می‌کردند.

ما خواهان این بودیم که مجموعه دوستان در نشریه ماوراء گواه تاریخ باشند و آن ها کاملا برعکس، بر فراز برج عاجی که بر ترس و نگرانی و محاسبات داخلی بنا کرده بودند از حماسه‌ای خیالی دم می زدند. در این میان مسلمانان ترکیه به بازی گرفته می شدند. در جامعه ترکیه تحقیق و جستجو در صحت و سقم اخباری که ارائه می شود، سنت جاافتاده ای نیست.

در ترکیه زمانی که ما در خیابان ها و میدان های شهر از هر فرصتی برای شعار دادن و اعلام حضور استفاده می کردیم آن ها با ادبیات مبارزه مشغول بودند و ما عطش احساساتمان را با تولیدات آن ها فرو می نشاندیم. وقتی شعاردهندگان بر اثر وقوع کودتا پخش و پلا شدند عرصه در اختیار آن ها قرار گرفت و آن ها با ادعای تامین خوراک برای همه زمینه های انقلابی سعی می کردند پاسخگوی تمام طیف ها باشند. سفر آن ها به پاکستان و پرداختن ضعیف به مسایل افغانستان و کمی هم ایران، تا زمان انتشار ویژه نامه، برای ما مانند به کار گرفتن اتومبیلی نو در بیابان های صعب العبور و بی آب و علف، و امیدبخش بود.

من با نام مستعار "ابراهیم چاووش" در مجله مطالبی می نوشتم و این کار مخصوصا بهاءالدین (عبدالحمید) را بسیار تحت تاثیر قرار می داد. به رغم تبلیغات فراوانی که افکار عمومی را از هر سو به محاصره درآورده بود حرکت ما مانند کسی بود که برای بیان حقایق مجبور است برخلاف مسیر عموم حرکت کند و انواع دشنام ها را به جان بخرد. عبدالحمید گفت "از این ها چراغی روشن نخواهد شد." و به این ترتیب موضع خود را آشکار کرد. حق با او بود چون کسانی که حقیقت را می دانستند جانب سکوت و پنهان کاری را گرفته بودند.

رفقای مبارز ما یلماز یالچین، عمر یورولماز و مکی یاسی کایا پیش از آن که به شکل قاچاق وارد خاک ایران شوند و با شکستن یخ ها وضو بگیرند تا نماز شکری به جا آورند، ناگزیر اقدام به هواپیماربایی کرده بودند. آن ها را متاسفانه در شهر دیاربکر فریب داده دستگیر کردند. برادر دیگرمان صلاح الدین عش نیز که یکی از اعضای اکیپ نشریات سبیل، توحید و شورا بود و مدت کمی بعد از کودتای نظامی بارها به محاکمه کشیده و زندانی شده بود، کسی که در اوج جوانی بارها برای آزادی او از زندان بر دیوارهای شهر نوشته بودیم "عش را آزاد کنید!" او نیز مجبور به هجرت و ترک میهن شده بود. بیشتر ما آن ها را از قبل، یعنی از زمان انتشار نشریه سبیل می شناختیم. آن چه باعث فاصله گرفتن ما از سبیل شد گرایش بیش از حد دوستان به ارزش های عثمانی بود؛ و مهمتر این که این نشریه از نظر ما آن طور که باید و شاید موجب حرکت فرد و جامعه نمی شد.

زمانی که کاری جز فروش پوستر پادشاهان عثمانی از انتشارات نشریه سبیل نداشتیم می‌دانستیم که به این شکل پنبه مبارزه زده خواهد شد. قدیر میسیراوغلو بارها گفته بود که با عمل گرایی و سر دادن شعار مخالف است. این بود که عده ای از آن ها کناره گرفتند و با حال و هوایی متاثر از چپ مواضع روشن خود را آشکارتر کردند. مخصوصا اگر فتواهای شورایی را که کسانی چون حُسنی آکتاش و صدرالدین یوکسل در آن حضور داشتند به یاد بیاوریم خواهیم دانست که شرایط تا چه حد در حال رادیکالیزه شدن بود. شورا، ترکیه را دارالحرب اعلام می کرد، کار کردن در دولت حرام بود، فعالیت در حزب شرعا ایراد داشت و به مساجدی که زیر نظر سازمان دیانت بود نباید می رفتیم. آخرین گفتگویی که با میسیراوغلو داشتم در اثنای دستگیری دریک کلانتری بود.

زندانی اردوغان
از کلانتری منطقه فاتح که طیب اردوغان و ادیب یوکسل هم در آن جا زندانی بودند بعد از نوش جان کردن کتکی مفصل بیرون آمده بودم. به پیشنهاد یکی از دوستان نزد قدیر میسیراوغلو رفتیم و جریان را به اطلاع او رساندیم. او با یادآوری این که طیب اردوغان و ادیب هم زندانی و زیر نظر هستند شروع به سخن کرد.

گفت "من قبلا بارها به متین گفته بودم که باید عاقلانه رفتار کند او اما به گفته های من توجهی نکرد و بالاخره چنین پایانی را برای خود به وجود آورد." (متین یوکسل فرزند روحانی انقلابی صدرالدین یوکسل در یک سوء قصد به شهادت رسید.) ادامه داد: "من به ادیب هم به کرات هشدار داده ام مانند متین رفتار نکند." او با این سخنان در حقیقت در حال راهنمایی ما بود. به او گفتیم که بی‌دلیل دستگیرمان کرده بودند. می خواهیم نسبت به رفتار غیرانسانی رییس کلانتری که ناجی نام داشت شکایت نامه ای آماده کنیم. از او درخواست کردیم ما را به وکیلی مطمئن معرفی کند. این کار را برایمان کرد. نزد وکیلی که معرفی کرد رفتیم. او سوالات مفصلی از ما کرد. برایش گفتیم که در کلانتری در عرض یک هفته چه بلاهایی به سر ما آورده اند.

مدام در محوطه ای پر از آب سرد کتکمان می زدند و مراقب بودند اثری از جای مشت و لگدهایشان بر بدن هایمان باقی نماند. آقای وکیل به ما گفت پزشکی قانونی با اشکالاتی که در درون بدنتان ایجاد شده کاری ندارد و صرفا به صدماتی می‌پردازد که در ظاهر دیده می‌شود. لذا برای این که نتیجه ضرب و جرح ها در ظاهر دیده شود باید کارهایی انجام داد. بر اساس توصیه ایشان با سکه فلزی و به کمک آب گرم خط و خطوطی بر روی سینه‌ام ایجاد کردیم تا بتوانیم ثابت کنیم که کتک خورده‌ایم. بالاخره به این شکل توانستیم گزارشی از پزشکی قانونی مبنی بر 20 روز طول درمان دریافت کنیم. آن را به آقای وکیل دادیم. وکیل همان روز پرونده را به جریان انداخت اما هیچ گاه خبری از نتیجه کار دستگیرمان نشد. زیرا کمی بعد کودتا شد و ما بالاجبار کشور را ترک کردیم.

نمی دانم چه شده بود که کمیسر ناجی بر اثر تماس تلفنی یکی از دوستان، از اقدامات من به هراس افتاده بود. طیب یا ادیب را از زیرزمین به اتاق بازجویی(شکنجه) برده بود و به آن ها گفته بود که من او را تهدید کرده‌ام. همه دوستانی که آن جا بوده‌اند برای نجات من گفته بوده اند که ممکن نیست چنین کاری بکنم اما ادیب با زبان قانع کننده ای گفته بود "مسلمانان ترکیه در حال حاضر در دوره تبلیغ و دعوت بسر می برند و به هیچ وجه درصدد خونریزی نیستند. زمانی که پیام به همه مسلمانان رسید در صورت وجود مخالفان و مقابله کنندگان، مسلمانان مجبور به دفاع از خودشان خواهند بود. ما در این مرحله که دوره دعوت به اسلام است حتی اکر کشته هم بشویم مقابله ای نخواهیم کرد." به این ترتیب ادیب توانسته بود رییس کلانتری را قانع کند و به طور غیرمستقیم مرا نیز از آن مهلکه نجات دهد.
ادامه دارد...

ترجمه از حامد صادقی
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه