بخاطر همسرم قید خانواده را زدم/همیشه تکیهگاه همدیگر بودیم
به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگیهایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شدهاند کم و بیش چیزهایی میدانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟
در تلاشیم در سلسله گزارشهایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکلگیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوانترها...
اینبار با زنی آشنا میشوید که به خاطر ازدواج با نامزدش، مجبور میشود خانواده خود را ترک کند.
مهتاج 53ساله در مورد زندگی خود میگوید: من در یکی از شهرهای کرمانشاه و در خانوادهای کاملا سنتی به دنیا آمدم. وضع مالی خوبی نداشتیم و پدرم کشاورز و مادرم در خانه فرش میبافت. در روستایی که در آن زندگی میکردم، مدرسهای برای درس خواندن در مقطع راهنمایی وجود نداشت و من نتوانستم بیشتر از ابتدایی به تحصیل ادامه دهم.
تقریبا 14ساله بودم که جوانی به نام«عباس» از محله بالای روستایمان همراه خانوادهاش به خواستگاری من آمد. آن زمان من تصمیم گیرنده نبودم و پدرم از آن جوان خوشش آمد و جوابش مثبت بود و نظر من اصلا مهم نبود.
ابتدا فکر میکردم، عباس آن جوانی که در رویاهایم بهش فکر میکردم، نیست؛ اما بعد از چند ماه مهرش در دلم جا شد، عباس پسر خیلی با حجب و حیایی بود.
تازه به عباس علاقهمند شده بودم که محله بالای روستایمان با محله پایین که من و خانوادهام در آنجا زندگی میکردیم، سر آب دعوا کردند و ماجرای ما از این به بعد شروع شد. هر بار که بحثی صورت میگرفت، خانوادهام، خانواده عباس را تهدید میکردند که اگر مخالفت کنید، دختر به شما نمیدهیم و این تهدیدها خانواده عباس را غیرتی می کرد و عباس مدام تحت فشار قرار میدادند که این دختر دیگر به درد تو نمیخورد و باید هرچه زودتر او را طلاق بدهی.
روزهای خیلی سختی را در آن دوران گذراندم، بین دوراهی مانده بودم، از طرفی نمیخواستم خانوادهام را از دست بدهم و از طرفی جدایی از عباس برایم بسیار عذابآور بود؛ در ضمن من اگر از عباس جدا میشدم، مردم روستا دیدشان نسبت به من عوض میشد و حکم یک زن بیوه را داشتم که اسم مردی قبلا روی من بود و دیگر موقعیت ازدواج نداشتم.
خلاصه باعباس تصمیم گرفتیم که روزی قرار بگذاریم و از دست خانوادهها فرار کنیم و خودمان زندگی مستقل را شروع کنیم.
آن روز موعود رسید و با عباس، صبح زود، قبل از طلوع آفتاب به سمت تهران حرکت کردیم. من فقط کمی پول که از قبل پس انداز کرده بودم و طلاهایی که پدر و مادرم و خانواده عباس برایم خریده بودند؛ همراهم بود. شب اول را در مسافرخانهای در مرکز تهران گذراندیم و فردای آن روز طلاهایم را فروختم و یک اتاق 12متری اجاره کردیم و زندگیمان را شروع کردیم.
عباس مرد کاری بود و سریع خودش را با بنایی مشغول کرد. اوایل بسیار سخت بود. هیچ وسیله برای غذا درست کردن و حمام رفتن نبود. به مرور برای خودمان لباس خریدیم و وسایل خانه در حد آنکه احتیاج داشتیم، فراهم کردیم.
دورادور جویای حال خانوادهام و خانواده عباس بودم، تا زمانیکه آنها با هم اختلاف داشتند، هیچ وقت جای زندگیام را لو ندادم.
بعد از چند سال شغل عباس بهتر شد و خودش صاحب کار. تاجایی که چند کارگر زیر دستش کار میکردند. آنوقت ما دیگر تنها نبودیم و 3دختر و 2پسر داشتیم. البته من این برکت را از وجود بچهها میدانم که هرچه میگذشت، ما پول دار و پولدارترمی شدیم.
دیگر خبری از اتاق کوچک و امکانات کم نبود. خانهای بزرگ در بالاشهر تهران، بهترین امکانات برای زندگی و بچه های سالم و فهمیده، خوشبختی ما را کاملتر کرد.
و الان 39 سال از زندگی مشترکمان میگذرد و این خوشبختی را حتی با خانواده خودم عوض نمیکنم. البته باید بگویم 10 سالی هست که خانوادهها پی به اشتباه خودشان بردهاند و با ما رفت و آمد دارند.
من راز موفقیتم را در با هم بودن میدانم. اگر من و یا همسرم حتی یک لحظه همدیگر را تنها میگذاشتیم، به این خوشبختی نمیرسیدیم.