با زندگی زوج‌های موفق آشنا شوید/۱۶

زنم را دوست نداشتم/اخلاق و صبر همسرم زندگی را حفظ کرد

|
۱۳۹۰/۰۸/۱۷
|
۱۰:۴۸:۲۸
| کد خبر: ۸۵۷۰۵
زنم را دوست نداشتم/اخلاق و صبر همسرم زندگی را حفظ کرد
زندگی خوب و آرامی داشتم اما من قدرش را نمی‌دانستم. همه مسوولیت‌ها را به اکرم سپرده بودم. من فقط صبح تا شب به سر کار می‌رفتم.

به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگی‌هایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شده‌اند کم و بیش چیزهایی می‌دانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟

در تلاشیم در سلسله گزارش‌هایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکل‌گیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوان‌ترها...

اینبار با مردی آشنا می شوید که با اینکه با ازدواج با همسرش مخالف بوده؛ اما احساس خوشبختی و موفقیت می‌کند.

قاسم 61 ساله در مورد زندگی خود به برنا می‌گوید: من در یکی از روستاهای شهر رزن به دنیا آمدم. پدرم بعد از مادرم با زنی که مشکل مالی داشت، ازدواج کرد و از آن زن یک خواهر و برادر و از مادرم هم سه برادر و سه خواهر دارم. با اینکه مادرم هوو داشت، اما هیچگاه تنش و استرس نداشتیم، آنها خیلی با هم خوب بودند و بین بچه‌های آن زن و مادرم فرقی نبود. بعد از مدتی همسر دوم پدرم به علت بیماری جان خود را از دست داد.

تقریبا 18ساله بودم که برادر بزرگترم با دختری به نام «اکرم» نامزد کرد و نامزد او یکی از دخترهای محله‌مان بود که پدرم نسبت به پدرش بسیار ارادت داشت. بعد از آن من به خدمت رفتم و یکسال از خدمتم گذشته بود که بهم خبر رسید که برادرم از روی اسب افتاده و فوت کرده است.

پدرم مرا اجبار کرد که با نامزد برادرم ازدواج کنم. خیلی سعی کردم زیر بار این کار نروم، اما نشد که نشد. من باید با دختری ازدواج می‌کردم که هیچ علاقه‌ای به او نداشتم.

بعد از سال برادرم پدرم عروسی مفصلی برای ما گرفت؛ ولی در دلم من عزا بود. تمام رمان‌های قرمزی که بر آینه و شمدان به صورت پاپیون وصل کرده بودند را در آوردم و به جای آنها پارچه مشکی انداختم. من عاشق یک دختری بودم که قصد داشتم بعد از برادرم به خواستگاری او بروم؛ اما به خاطر احترام و ترس از پدرم هیچ وقت جرات نداشتم، بگویم.

بعد از عروسی، اکرم خیلی سعی می‌کرد که خودش را به من نزدیک کند؛ اما من هیچ تمایلی نشان نمی‌دادم. اوایل زندگی مشترکمان مانند دوتا غریبه با هم زندگی می‌کردیم. همیشه به اکرم می‌گفتم که یک روز مانده به عمرم، با دختری عروسی می‌کنم که دوستش دارم.

اکرم دختری بسیار مظلوم و ساکت بود. هر بار به بهانه‌ای با او دعوا می‌کردم و او را زیر بار کتک می‌گرفتم و بعد او را به خانه پدر و مادرم می‌بردم و به پدر و مادرم می‌گفتم این مال شما من نمی‌خواهم.

الان یاد آن روزها می‌افتادم، عذاب وجدان می‌گیرم. اکرم برسر دو راهی قرار گرفته بود، نه راه پیش داشت نه راه پس. اگر از من جدا می‌شد اسم 2نفر روی او بود و نمی‌توانست در محیط روستا دوباره ازدواج کند. با این وضعیت و اخلاق بد من می‌سوخت و می‌ساخت.

حتی به بهانه اینکه چرا بچه‌ای که به دنیا می‌آید دختر است، با او قهرمی‌کردم. خداوند در این مدت به من و اکرم 4دختر و 2پسر داد.

زندگی خوب و آرامی داشتم اما من قدرش را نمی‌دانستم. همه مسوولیت‌ها را به اکرم سپرده بودم. من فقط صبح تا شب به سر کار می‌رفتم.

بعد از چند سال تازه فهمیدم که اکرم آن زنی بود که من می‌خواستم. او خیلی به من احترام می‌گذاشت و هر غذایی که دوست داشتم برایم درست می‌کرد. اکثر شبها به خاطر اینکه من ترش نکنم و بحثی را شروع نکنم، فامیل‌های خودم را دعوت می‌کرد تا با آنها مشغول شوم و وقتی برای بحث کردن نداشته باشم.

وقتی اخلاق زن‌های دیگر فامیل و یا همسایه‌ها را می‌دیدم، به او امیدوار شدم. اکرم بسیار کدبانو و مهمانواز بود. شاید عامل دیگری که باعث علاقه‌مندی من به اکرم شد، تعریف‌های اطرافیان بود.

الان 41سال از زندگی مشترکم می‌گذرد و من هیچ مشکلی با اکرم ندارم. فرزندانم هم بسیار مودب و تحصیل کرده هستند. یکی از پسرهایم، مانند خود من کله شق است(باخنده) و مرا به یاد دوران جوانی خودم می‌اندازد.

‌من راز موفقیتم را اخلاق خوب همسرم می‌دانم و به جوان‌ها توصیه می‌کنم که هر کسی سرنوشتی دارد و نباید با سرنوشت خود بجنگند.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه