۳۰ بار به خواستگاری دختر مورد علاقهام رفتم/عاشقی سماجت میخواهد
به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگیهایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شدهاند کم و بیش چیزهایی میدانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟
در تلاشیم در سلسله گزارشهایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکلگیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوانترها...
این بار با مردی آشنا میشوید که با سماجت تمام به خواستگاری دختری که از کودکی به او علاقه داشته، میرود و نظر مثبت خانوادهاش را میگیرد.
غلامعلی77 ساله در مورد زندگیاش به برنا میگوید: در یکی از روستاهای سرسبز مازندران به دنیا آمدم. پدرم وضع مالی خوبی داشت و روزیمان از طریق زمینهای شالی و شیر گاو و گوشت گوسفند در میآمد.
تقریبا 10-12 ساله بودم که دختری با چشمانی زیبا به نام «گلپری» مرا شیفته خود کرد.
چون گلپری تک دختر و در سن کودکی پدرش را از دست داده بود و به خاطر همین مادرش خیلی به او اهمیت میداد و تعصب خاصی نسبت به او داشت و هر موقع مرا میدید که به گلپری نگاه میکنم، به من اخم میکرد و نفرتش را اینگونه به من ابراز میکرد.
تقریبا 22ساله بودم که علیرغم اینکه خانوادهام دخترهای زیادی را برای ازدواج با من سراغ داشتند؛ اما به خواستگاری گلپری رفتم و به خاطر نفرت مادرش جواب منفی شنیدم؛ اما احساسم بهم میگفت که نظر گل پری مثبت است و به خاطر احترام به مادرش چیزی نمیگوید.
تقریبا 29 بار به خواستگاری رفتم و جواب منفی شنیدم و سر سیامین بار به خواستهام رسیدم. خانواده گلپری به خاطر حرمت مهمان و احترام پدرم، ما را از خانه خود بیرون نکردند؛ وگرنه دیگر این وصلت انجام نمیشد.
پدرم خیلی سعی کرد مرا منصرف کند؛ اما سماجت من باعث شد که خانواده گلپری به من جواب مثبت بدهند.زندگی مشترک سختی را شروع کردیم؛ مادر گلپری چون توان مالی نداشت؛ جهیزیه خوبی به گلپری نداد و با امکانات محدود زندگیمان را شروع کردیم. گلپری دختری قانع و با شعوری بود.
اولین باری که پدر شدم خداوند دو پسر دوقلو به ما داد که یکی از آنها بعد از یکسال به علت بیماری جان خود را از دست داد و بعد از مدتی صاحب 4پسر و 1دختر شدم.
من خرج زندگیام را از طریق خیاطی که در دوران جوانیام از یکی از همسایههایمان یاد گرفته بودم، در میآوردم. حقوق بخور و نمیری داشتم؛ ولی وقتی دیدم این حقوق با این تعداد فرزند جواب نمیدهد و خرجمان بیشتر از دخلمان است، در یک جای دولتی مشغول به کار شدم و مجبور شدم با خانواده ام به خاطر شغلم به شهر محمود آباد برویم و از خانوادهام و خانواده گلپری دور شویم.
از آن موقع به بعد زندگی ما رونق گرفت و پیشرفت خوبی داشتم. به قناعت گلپری و خودم خانهای را در شهر محمودآباد ساختم. در پشت خانهمان رودخانهای وجود داشت که ماهیهای زیادی داشت که از طریق ماهیگیری و فروش ماهیها، توانستم حقوقم را دو چندان کنم.
پسرانمان و دخترم به تحصیل پرداختند و مدارک دانشگاهی بالایی را کسب کردند. من هم در همان دور و اطراف خانهام، هرچی زمین بود را خریدم و کوچه کلا مال ما شد و زمان ازدواج پسرانمان، به هرکدام آنها قطعهای زمین دادم تا خودشان در آنها خانهای بسازند تا زندگی مشترکشان را شروع کنند.
الان 55سال از زندگی مشترکم میگذرد و با اینکه تقریبا سالی یکی دوبار زیر تیغ جراحی میروم و از لحاظ سلامتی حال درستی ندارم، اما آرامش در زندگیام حکم فرماست و هر باری که به نوهها و نتیجههایم نگاه میکنم، خستگی این چند سال و درد عملهای جراحی از تنم بیرون میرود.
من راز موفقیتم را پا قدم گلپری و قناعت او در زندگی مشترکم میدادم.