وقتی شهید انعام میدهد/ نوید شهادت؛ بوی رحمت
به گزارش خبرگزاری برنا از قزوین؛ كربلا همیشه برای ما مسلمانان الگویی بوده از همه باورهایمان، یكی از مهمترین اتفاقاتی كه در كربلا افتاد این بود كه افراد با چشم باز خود را فدای دین كردند و حالا باید كسی این رشادتها را به گوش مردم میرساند كسی كه ابهت زینبی داشته باشد و صبری عظیم.
در دفاع مقدس هم عدهای پشت جبههها جنگیدند آنهایی كه از پشتیبانی مالی گرفته تا دختركانی كه با بافتن یك كلاه برای رزمندگان در این دفاع مقدس سهیم شدند و در این بین كار افرادی سخت تر بود كسانی كه مثل حاج حسن حدادزادگان مسئولیتشان با شهدا بود؛ خبر دادن شهادت رزمندگان به خانودههایشان و این میشود كه حاج حسن نوید بخش شهادت خوانده میشود.
بغضی نهفته راه گلویش را بسته است به سختی تلاش میكند تا متوجه این همه غصه پنهان درونش نشویم از آنجایی شروع میكند كه خودش اصلا دوست نداشت این كار را انجام دهد از حرفهایی میگوید و ته تمام كلماتش این است« از مادران شهدا شرمنده ام»
حسن حدادزادگان متولد سال 1338 است و برادر دو شهید، اما سنش بیشتر به نظر میرسد ته صدای گرفتهای دارد از روزهایی میگوید كه جوانیاش و كودكی فرزندانش گره خورده به سرنوشت آنهایی كه رفتند و شهید شدند.
آنهایی كه در جبهه جنگیدند و از آرزویی میگوید كه سالهاست راه دلش را بسته از این كه دوست داشته آن طرف این قصه باشد آن طرف ماجرا.... در میدان جنگ؛
از كارمندیاش میگوید: بهمن ماه سال 60 بود كه وارد بنیاد شهید شدم آن موقع ابتدا راننده آمبولانس بودم به خانواده جانبازان و شهدا خدمت میكردم جانبازان را برای معالجه جا به جا میكردم و خلاصه كارم خدمت رسانی بود.
اما در این بین تصمیماتی توسط مسئولین گرفته میشود كه سرنوشت این راننده آمبولانس را نیز تغییر میدهد، تصمیماتی كه نتیجهاش میشود این كه انتقال پیكر شهدا به بنیاد شهید سپرده شود كاری كه قبل از آن توسط نیروهای سپاه انجام میشد.
و به حاج حسن راننده آمبولانس پیشنهاد میشود برای كار خبر دادن به خانوادههای شهدا و انتقال پیكر شهدا و هر آنچه در این خصوص لازم بود.
خودش اما مخالف این كار است از دلایل مخالفتش میگوید: برای من خیلی سخت بود من در آن زمان برادر كوچكم را نیز از دست داده بودم از طرفی پدر بودم میدانستم وقتی پدری فرزندش را از دست بدهد چه حسی دارد مادر خودم را در غم شهادت برادرم دیده بودم نمیتوانستم این ندا را من به گوش خانوادهها برسانم.
اما با همه این شرایط برگههای تقویم زندگی به گونهای ورق خورد كه سرنوشت حاج حسن حدادزادگان را برای این شغل انتخاب كرد به طوری كه خودش در این باره ادامه میدهد: پس از مخالفت من چندین نفر دیگر پیشنهاد شدند ولی هیچ كدام به نوعی نمیتوانستند این كار را انجام دهند و خلاصه در نهایت مجبور شدم این كار را بپذیرم.
مادرم ناراضی است
او از ناراحتی مادرش هم میگوید: مادرم وقتی از دیگران شنیده بود كه كار من در بنیاد شهید چیست خیلی ناراحت شده بودند حتی به من گفتند كه شیرم را حلالت نمیكنم اگر این كار را رها نكنی تو داری با این كارت دل مادران شهدا را میلرزانی این كار را انجام نده من خودم فرزند شهید دارم میدانم یك مادر در آن لحظه چه حالی میشود.
وی اما از علاقهاش هم به این كار میگوید: بعد از مدتی با شهدا اخت شده بودم برایم خیلی راحتتر از قبل بود با آنها حرف میزدم.
حدادزادگان میگوید: وقتی قرار بود شهیدی به استان بیاید با قطار شهدا را میفرستادند طوری كه حتی مسافران قطار نیز نمیفهمیدند شهدا در این قطار حمل میشوند فقط به ما پیغام میدادند چند میهمان دارید و مثلا ساعت 2 شب به قزوین میرسند.
این مبارز ادامه میهد: همان زمان بود كه باید تنهایی شهدا را تحویل میگرفتم به سردخانه میبردم هر كدامشان را روی دستم بلند میكردم تنهایی و از پلههای سردخانه بالا میبردم از داخل تابوت متعلقاتشان مثل سربند یا پلاكشان را برمیداشتم و برایشان داخل كیسههایی با نام خودشان میگذاشتم و از آنجا غم من شروع میشد خیلی از اینها دوستان من بودند خانوادههایشان را میشناختم نمیدانستم چطور باید به یك مادر چشم انتظار گفت كه فرزندت برای همیشه شهید شده است.
آن روزها همه برای عشق كار میكردیم
از كارش هم میگوید: آن موقعها نه ساعت كار بود نه اضافه كاری نه ماموریت همه برای عشق كار میكردند همه هدف مشتركی داشتند و آن هم دفاع از ایران اسلامی بود و همین شده بود كه خستگی احساس نمیكردیم. نه تنها من هیچ كس خستگی احساس نمیكرد، بارها میشد با وجود این كه تنها نیم ساعت تا خانه راه بود روزهای متوالی به خانه نمیرفتیم و از حال خانواده خبری نداشتیم.
حاج حسن اما این بار مشهور شده بود به كسی كه پیغام شهادت میآورد او میگوید: دوستانم كه میخواستند جبهه بروند با شوخی میگفتند كه تو برای بدرقه ما نیا وقتی بچههای بنیاد شهید برای بدرقه میآیند شهدای آینده را انتخاب میكنند پروندهاش را میبندند و منتظر میشوند تا پیكر شهدا را بیاورند.
حدادزادگان در آن روزها حال و هوایش را كمی بارانی میداند حال و هوایی بهاری؛ گاهی وقتی به خانوادهای خبر میداده اشك شوق میباریدند و گاهی اشك از دست دادن فرزند او ادامه میدهد: برخورد خانوادهها متفاوت بود و خیلی از وقتها بستگی به آمادگی خانواده داشت شهیدی بود شهید جعفر غفاری كه موقع اعزام به جبهه مادرش را برده بود مزار شهدا با مادرش مصاحبه گرفته بود كه اگر فرزندتان شهید شود چه كار میكنید یعنی خودشان فضا را آماده كردهاند خب برای برخی هم كه كمی كم صبرتر بودند درك از دست دادن فرزند سخت بود.
حاج حسن حدادزادگان اما از سختترین كارهایش میگوید: سخت ترین قسمت كار جایی بود كه وقتی به درب منزل شهید میرسیدیم و در میزدیم مادر در را باز میكرد البته قبل از مراجعه به درب منزل اول از همسایهها قدری سوال میكردیم تا خدای ناكرده بیماری خاصی نداشته باشند كه با حرف ما شوكه شوند اما گاهی هم خود شهدا خبر را میبردند و این كار را ما خیلی راحت میكرد.
خواب شما تعبیر شده
او مثال میزند: یك روز كه رفتم پیغام شهادت یك شهید را به خانوادهاش بدهم مادر شهید در را باز كرد از او سراغ پدر خانه را گرفتم گفت همسرم خوابیده از كارخانه آمده خسته است گفتم من میروم یك بار دیگر میآیم تا با ایشان صحبت كنم در مسیر رفتن بودم كه پدر شهید من را صدا كرد و گفت: همین الان خواب دیدم كه پسرم شهید شده و راحت ترین كلمه این بود كه بگویم خواب شما تعبیر شده است.
یكی از سخت ترین كارهایش هم پیغام بردن خبر شهادت یكی از اقوام بوده است البته حاج حسن خبر خیلی از هم محلهایها را دوستان را و آشنایان را برده كه شاید در ابتدا برای خودش هم خیلی سخت بوده قبول كند فلانی دیگر نیست ولی این بار باید خبر شهادت برادر زن داداششان را میبرده كه خودش میگوید كار خیلی سختی بوده است.
جوانترین شهیدی كه خبر شهادتش را داده شهید داوود خلیلی بوده كه در سن 14 سالگی شهید میشود و 14 سال هم مقفودالاثر باقی میماند و دیگر شهیدی كه خبر از شهادتش داده شهید 71 ساله ایست به نام شهید رودباری.
اما این رزمنده دفاع مقدس از ارزشهایی میگوید كه شاید درك آن برای جوان امروز كمی سخت باشد از این كه وقتی از هر كوچهای رد میشوی یك حجله میبینی كه برای یك شهید راه اندازی شده دیگر خجالت میكشی در این شهر گناه كنی.
از پارچههای سیاهی میگوید كه وقتی وارد شهر میشوند و خانواده داغداری را مشخص میكنند دیگر آن حال و هوای معنوی اجازه گناه را در شهر نمیدهد.
او میگوید: وقتی كسی در شهر شهید میشد تا مدتها فضای معنویای در شهر جاری بود كه شاید مثال آن را فقط در آن روزها میتوان دید حتی كسانی كه به دین و اعتقادات ما پایبند نبودند در این ایام مراعات میكردند.
از مادران شهدا خجالت میكشم ما به خانواده شهدا مدیونیم
از گوشه چشمش اشكی میچكد وقتی از گلزار شهدا حرف میزند میگوید: تنها جایی كه احساس آرامش به من دست میدهد همانجاست اكثر شهدا را به خاطر دارم وقتی به سنگهایشان میرسم جلوی چشمم مجسم میشود كه انگار همین چند وقت پیش بود كه خودم تحویل گرفتمش؛ از خانواده شهدا خجالت میكشم شاید چهره من را هرگز فراموش نكنند من خبر از دست رفتن فرزندشان را بردهام.
از فرزندانش میگوید: تا به حال فرزندانم را در مزار شهدا در آغوش نگرفتهام از شهدا خجالت میكشم از همسر شهیدی كه با فرزندش سر مزار آمده، من را میشناسد ما به این خانوادهها مدیونیم اینها از خودشان گذشتند تا ما سالم بمانیم.
شهیدی كه انعام داد
حدادزادگان از شهیدی میگوید كه برایش انعام فرستاده او میگوید: خبر شهادت شهید صادق صالحی را كه بردم بعد از یك هفته پدر شهید به بنیاد مراجعه كردند در جستجوی كسی كه خبر شهادت را آورده بودند ترسیدم احساس كردم شاید میخواهند حرفی بزنند شاید بد اطلاع دادهام خودم را پنهان كردم از این اتاق به آن اتاق میرفتم حتی از خود من سوال كردند و من خودم را معرفی نكردم تا این كه همكاران من را معرفی كرده بودند پدر شهید نزد من آمدند و گفتند: دیشب خواب پسرم را دیدم به من گفتند چرا به كسی كه خبر شهادت آورده انعام ندادید.
پدر شهید دست در جیبش كرد و 2 عدد 10 تومانی درآورد و گفت: این را قبول كن من پسرم را میشناسم اگر قبول نكنی بازم به خوابم میآید، این یكی از بهترین خاطرات من در این دوران است.
كبوترهای سفید
حاج حسن حدادزادگان اما در بخش دیگری از سخنانش خاطرهای در خصوص مراسم تدفین شهدا در قزوین دارد او میگوید: روزی در قزوین مقرر شده بود عدهای شهید تدفین شوند برای همین مشورت شد و تصمیم بر این شد برای این كه جلوه زیباتری به مراسم بدهیم تعدادی كبوتر سفید تهیه شود و در این مراسم به آسمان پرواز كنند به همین دلیل به بازار پرنده فروشهای قزوین رفتم و سراغ كبوترهای سفید را گرفتم خب به تبع پیدا كردن كبوتر تمام سفید كار سختی بود.
وقتی به محل كار رسیدم همسرم با من تماس گرفتند كه ماجرای این كبوترهای سفید چیست؟ برایم جالب بود چرا كه من حرفی در این خصوص به همسرم نزده بودم همسرم گفت: از صبح همین طور مردم میآیند و كبوتر سفید میآورند 200 كبوتر سفید در خانه است اگر لازم داری بیا ببر؟
مردم همه در این كار سهیم شده بودند هر كس هر چقدر توانسته بود و این همان شوری است كه از آن دم میزنم همان شوری كه باید در جامعه اسلامی باشد.
خدا كند این روزها یادمان بماند!
حدادزدگان در بخش دیگری از این گفت وگو از مسئولین میخواهد هر طور كه میتوانند آن حس و حال معنوی را به شهر بازگردانند.
وی در پایان تنها راه ایجاد پیوند بین نسل امروز و ارزشهای انقلابی را زنده نگه داشتن یاد شهدا دانست و بیان كرد: مسئولین ما باید به این نكته توجه كنند كه برای مقابله با جنگی كه امروز بین افكار و ارزشهای جوانان به راه افتاده باید از شهدا گفت و از چیزی كه باعث شد این افراد جان خود را فدای آن كنند.
این روزها اما شوری حسینی دوباره فضای شهر را معنوی كرده شاید شبیه همان معنویتی كه حاج حسن در دوران دفاع مقدس در شهر میدیده این روزها كمتر گناه میكنیم چرا كه سیاهی عزای سیدالشهدا برایمان تداعی كننده خونهایی است كه در راه دین ریخته شده.
اما خدا كند این معنویت شهر را رها نكند؛ خدا كند یادمان بماند این روزها را .....