«ناتوان»؛ فانتزی جدید یا تکرار لوکسِ کلیشههای قدیمی؟
در نگاه اول، «ناتوان» همه چیز دارد:
دنیایی دوپاره، رقابتهای مرگبار، عشق ممنوعه و قهرمانی که برخلاف دیگران «ویژه» است. داستان در سرزمینی روایت میشود که مردم به دو دسته تقسیم شدهاند: نخبگانِ دارای قدرت و «عادیها» که باید پنهان شوند یا حذف شوند.
اما مسئله دقیقاً از همینجا شروع میشود که این ساختار چقدر برای ما جدید است؟
اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، «ناتوان» بیش از آنکه جهان خودش را بسازد، روی شانههای آثار قبلی ایستاده. رقابتهای مرگبار، ساختار طبقاتی و حتی نوع رابطه میان شخصیتها، همگی یادآور الگوهایی هستند که پیشتر بارها دیدهایم. حتی برخی منتقدان هم به استفاده گسترده از کلیشهها و ضعف در انسجام داستانی اشاره کردهاند.
اما این همه ماجرا نیست.
چیزی که «ناتوان» را متمایز میکند، نه نوآوری، بلکه اجرای هوشمندانه همان فرمولهای آشناست. ریتم سریع، فضای احساسی و رابطهی میان شخصیتها باعث میشود مخاطب اگر بداند داستان را قبلاً به شکلهای دیگر دیده باز هم ادامه بدهد.
اینجا دقیقاً همان نقطهای است که باید صادق بود:
این کتاب بیشتر از آنکه حرفی برای گفتن داشته باشد، یک فانتزی جذاب است.
رابطهی میان شخصیت اصلی و شاهزاده، بهجای اینکه یک تحول پیچیده روانی باشد، بیشتر در قالب همان الگوی آشنای «دشمن به عاشق» پیش میرود،الگویی که جواب میدهد، اما کمتر غافلگیر میکند.
از طرف دیگر، تلاش داستان برای پرداختن به موضوعاتی مثل تبعیض، قدرت و بقا قابل توجه است، اما این مفاهیم بیشتر در سطح باقی میمانند تا اینکه به یک نقد جدی اجتماعی تبدیل شوند.
«ناتوان» را شاید نتوان یک اثر نوآورانه دانست، اما قطعاً میتوان آن را نمونهای موفق از ادبیات فانتزی تجاری امروز معرفی کرد؛ اثری که میداند مخاطب چه میخواهد و دقیقاً همان را ارائه میدهد.
سؤال اصلی اینجاست:
آیا ما با داستانی طرفیم که قرار است چیزی به ما اضافه کند، یا فقط قرار است ما را برای چند ساعت سرگرم نگه دارد؟
و شاید پاسخ صادقانه این باشد:
«ناتوان» بیشتر برای خوانده شدن نوشته شده، نه برای ماندگار شدن.
انتهای پیام/