اصغر فرهادی: به محض اینکه کارم تمام شود به ایران برمیگردم
به گزارش خبرنگار گروه فرهنک و هنر برنا؛ اصغر فرهادی، کارگردان سینمای ایران که با فیلم «روایتهای موازی» در هفتاد و هفتمین دوره جشنواره کن حضور داشت، گفتوگویی با مجله ورایتی انجام داده است که در ادامه بهصورت کامل میآید...
درباره خاستگاه «روایتهای موازی» بگویید.
همهچیز پنج سال پیش شروع شد، زمانی که از طریق نماینده آمریکاییام، شرکت Anonymous Content این پروژه را برای اقتباس از «ده فرمان» کیشلوفسکی به من پیشنهاد دادند. تبدیل هر ۱۰ اپیزود آن به یک سریال. من علاقه خاصی به سریالها نداشتم و هنوز هم ندارم بنابراین این پیشنهاد را جدی نگرفتم، اما بعد گفتند چرا با کریشتف پیسویچ، نویسنده کیشلوفسکی که متأسفانه اخیرا درگذشت صحبت نمیکنی؟ ما یک گفتوگوی مجازی داشتیم؛ من در ایران بودم و او در لهستان. شروع به صحبت کردیم و او گفت: «اگر علاقهای به تبدیل آن به سریال نداری، چرا فقط یکی از اپیزودها را انتخاب نمیکنی و آن را بهعنوان منبع الهام برای یک فیلم بلند استفاده نمیکنی؟» و من فکر کردم: «این میتواند جالبتر باشد!»
بعد شروع کردم به فکر کردن که کدام اپیزود را انتخاب کنم؟ آیا همه را دوباره ببینم تا انتخاب کنم؟ شاید باید همان اپیزودی را انتخاب کنم که بیش از همه در ذهنم مانده است و آن «یک فیلم کوتاه درباره عشق» بود.
سپس با سعید، برادرم، درباره آن صحبت کردم و اینکه ورود من به این داستان چه خواهد بود، چون من هرگز قبلا اقتباس نکرده بودم؛ نه از یک اثر سینمایی یا حتی ادبیات.
درباره اقتباس از کیشلوفسکی و ایده اصلی فیلم توضیح دهید.
در گفتوگوی ما این ایده شکل گرفت که این پسر فیلم که مدام این زن را زیر نظر دارد فقط از طریق یک تصویر عاشق او میشود. او هیچ چیز جز یک تصویر برای خیالپردازی ندارد، اما اگر صدا هم وجود داشته باشد چه؟ اگر صدا خودش نوعی شخصیت باشد چه اتفاقی میافتد؟ اینگونه ایده این شکل گرفت که کسانی که شخصیت ما آنها را مشاهده میکند، صداپرداز هستند، فولی آرتیست هستند. این تبدیل شد به راه ورود ما به داستان، برای بازتاب میان تصویر، صدا و نوشتن. جنبه دیگری که در «اپیزود ششم» خیلی دوست داشتم، شخصیت آن زن مسن بود؛ تنهایی او. فکر میکنم این هم رشته دیگری بود که دنبال کردم تا این دنیای جدید را خلق کنم.
آیا فیلم «مکالمه» ساخته فرانسیس فورد کاپولا در ذهن شما بود؟
نه، حداقل آگاهانه نه. من همیشه وسواس شخصی نسبت به صدا داشتهام. واقعا سعی نکردهام بفهمم چرا یا چگونه. اما اگر به گذشته نگاه کنم، حتی در دوران دانشجویی، پایاننامهای که در دانشگاه نوشتم درباره سکوت در آثار هارولد پینتر بود؛ بنابراین همیشه مجذوب صدا و قدرت آن بودهام و فکر میکنم در صدا درام بیشتری نسبت به تصویر وجود دارد.
این همیشه برداشت من بوده است. فکر میکنم واقعا دو نوع آدم وجود دارد. اگر به قطار فکر کنید، بعضیها قطار را میبینند که عبور میکند و بعضی دیگر چشمهایشان را میبندند و صدای قطار را میشنوند. برای من، فکر میکنم صدا فضای بیشتری برای تخیل باز میکند. این یکی از دلایلی است که به صدا علاقهمندم.
همکاری با بازیگران فرانسوی و بهویژه آدام بسا چگونه شکل گرفت؟
در ابتدا باید بگویم اصلا قصد من این نبود که یک گروه بازیگران پنجستاره داشته باشم. وقتی تصمیم گرفته شد فیلم در فرانسه ساخته شود، من به اینجا آمدم و شروع کردم. برای برخی نقشها بازیگرانی در ذهن داشتم و برای بقیه شروع کردم به دیدن فیلمهای جدید فرانسوی تا ببینم چه کسی را میتوانم انتخاب کنم، اما سپس با تهیهکنندهام صحبت کردم و در واقع هر کسی را که ابتدا امتحان کردیم تقریبا بلافاصله قبول کرد؛ بنابراین بهطور اتفاقی به چنین گروه بازیگران معتبری رسیدیم. خیلی سریع و آسان بود و واقعا یک امتیاز بود که با همه آنها کار کردم. درباره آدام، درست است که شخصیت او برای من بسیار مهم بود. میدانستم آنچه درباره او جالب است این است که مردی کمحرف است. او خیلی کم صحبت میکند. او مرموز است. او بسیار تنهاست و میدانستم که میخواهم او یک «بیرونی» باشد. نه لزوما یک خارجی بلکه کسی که واقعاً از پسزمینهای متفاوت میآید.
همکاری شما با مترجم همیشگیتان چگونه است؟
همکاری من با معصومه لاهیجی سالها پیش شروع شد. ابتدا او زیرنویس فیلمها را انجام میداد، اما بعد این همکاری عمیقتر شد، وقتی شروع کردم خارج از کشور کار کنم. این سومین فیلمی است که با هم کار میکنیم. مردم ممکن است فکر کنند این فقط ترجمه است؛ اینکه شما یک فیلمنامه مینویسید و آن را به زبان دیگری ترجمه میکنید. اما این بسیار فراتر از آن است. این فرآیندی بسیار حساس و زمانبر است، چون باید مطمئن شوم تمام ظرافتها، تمام بخشهای ناگفته متن، بهویژه دیالوگها، دقیقا همان چیزی است که من میخواهم. آنچه دنبال آن هستم. برخی جنبههای فرهنگی وجود دارد که باید مطمئن شوم درست هستند و او میتواند این دانش را به من بدهد.
آیا ذهن شما همچنان در ایران است؟
دقیقا همانطور است که گفتید. مثل داشتن یک مادر بیمار است. اگر مادرت بیمار باشد، کار زیادی نمیتوانی انجام دهی. تنها کاری که میتوانی بکنی این است که کنار او بنشینی و دستش را بگیری. نمیتوانی او را ترک کنی و رهایش کنی. این سرزمین من است. فرهنگ من است. زبان من است. جایی است که در آن بزرگ شدهام؛ بنابراین احساس میکنم به آنجا ریشه دارم. هر وقت بتوانم بروم و کار کنم، کار میکنم. اما وقتی کارم تمام میشود، میخواهم به خانه برگردم. برای این فیلم، روزی رسید که پس از پایان مراحل پستولید، ساعت یک بعدازظهر کارمان تمام شد و من ساعت پنج بعدازظهر در فرودگاه، منتظر پرواز به خانه بودم.
انتهای پیام/