نگاهی به فیلم «گتسبی بزرگ»

حکایت روشن نگه داشتن فانوس آن سوی دریاچه

|
۱۳۹۲/۰۸/۰۷
|
۱۴:۵۳:۳۶
| کد خبر: ۱۴۶۲۲۸
حکایت روشن نگه داشتن فانوس آن  سوی دریاچه
حسام حاجی پور

 به گزارش خبرگزاری برنا،آروزهای خوبی که فکر می کردی همه اش برای توست، اما امروزجایشان را کوله باری از بدکامی ها گرفته. هرچه قدر هم که رو به جلو باشی، باز هم بندهایی از گذشته، روح و ذهن و دست و پایت را اسیر خودشان می کنند. خیلی وقت ها، گذشته را فقط مرور نمی کنی، در تمام روزهای زندگی ات تا آخر عمر به جای فراموشی اش با آن روبه رو می شوی. این هم زیاد تقصیر آدم ها نیست. عقربه های بی رحم ساعت چنان آینده درخشان رویاهایت را به گذشته تبدیل می کنند، که هیچ وقت فکرش را هم نمی کنی. بی رحم تر از عقربه ها، مرزهای دست ساز انسانی است که چه دوست داشته باشی و چه خوشایند ات نباشد، آن چیزی که می خواهی را، برای همیشه برایت غیرممکن و دست نیافتنی می کند. تا جایی که آن مثال معروف که «کار نشد ندارد» دیگر هیچ کاربردی برایت پیدا نمی کند. طبقات اجتماعی و اقتصادی، قانون هایی که آدم ها برای همدیگر به وجود آوردند و.... اما مگر روح هم قانون سرش می شود؟ روحی که وقتی پای مرزها وسط می آید، دلش می خواهد پرواز کند برفراز همه آن موانع، ولی آنقدر دیوارهای در بین راه اش بلند هستند که سخت می تواند از آنها عبور کند و از طرفی دقیقه ها و ساعت ها آن قدر زود می گذرند که دیگر توانی برای مبارزه با آنها برایش باقی نمی گذارد. و پس از تجربه و لمس این بی رحمی ها، او می ماند و سردرگمی در هزارتوی خواسته هایش و عقده ای که با هیچ فریادی تسکین اش نمی دهد.
اف اسکات فیتز جرالد در رمان «گتسبی بزرگ» پیش از آنکه به نقد طبقه مرفه جامعه زمان خودش بپردازد، درد بزرگ از دست دادن آرزوهای انسان ها را روایت می کند. دردی که به قدری با جزئیات و ملموس روایت اش می کند که می توان حدس زد خودش هم آن را در زندگی تجربه کرده. گتسبی قصه فیتزجرالد نه کار غیرقانونی می خواهد انجام دهد و نه آرزوهای محال در سرش دارد. او فقط می خواهد دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کند. همان کاری که جزوی از روح همه انسان های اطراف اش است. اما زمانی کار درست پیش نمی رود که نه فقط یک مورد، که هیچ چیز در سرجای درست اش قرار نگرفته باشد. در چنین شرایطی است که هرچه قدر هم گتسبی عشق خالصانه به معشوق اش داشته باشد، خودش را به آب و آتش هم بزند تا موقعیتی برای رسیدن به او فراهم کند، نتیجه مطلوبی نخواهد داشت. در این فضا، خالص بودن معنایی ندارد. چون وقتی با صداقت در جایی که پر است از ناخالصی قدم بگذاری، در پایان هیچ چیز از تو باقی نخواهد ماند.
«گتسبی بزرگ» در اصل دو قصه را به صورت موازی روایت می کند. روح خالص شخصیت اصلی قصه که به دنبال عشق و آرزوهایش آمده و تصویر بیرونی او که به ناچار برای رسیدن به هدف اش لباس هایی که اندازه اش نیست را بر تن می کند تا چهره حقیقی درونش آشکار نشود. و ابهام موجود در شخصیت گتسبی تا پایان داستان به خاطر همین قصه دوم است. او تعلق به طبقه مرفه و پر از فساد ندارد؛ خودش را در ظاهر به شکل آنها در آورده و شخصیت جی گتسبی از جانب خودش تعریف دقیقی ندارد و به نوعی توسط تک تک آدم های اطراف اش است که تعریف می شود. انگار دیگران هستند که جی گتسبی معروف را خلق کرده اند.
فیتز جرالد در رمان «گتسبی بزرگ» در نیمه ابتدایی آن، به شکل دقیق و پرجزئیات به شرح شخصیت هایش می پردازد. او در قسمت اول رمان اش سعی می کند تا بیشتر تمرکز اش را به نزدیک شدن به شخصیت ها و شفاف کردن روح واقعیشان اختصاص دهد و تقریبا به همین خاطر است که کار اقتباس سینمایی از رمان را دشوار می کند. همین توقف طولانی رمان بر معرفی شخصیت ها باعث شده تا نتوان به صورت کامل در یک نسخه سینمایی با زمان محدود، هم قصه پر پیچ و خم گتسبی را روایت کرد و هم تصویری دقیق از همه آدمهای قصه نمایش داد. نسخه ٢٠١٣ «گتسبی بزرگ» تجربه ای است با همین نتیجه ولی با ظاهری خوش آب و رنگ. باز لورمن همان طور که گفته بود می خواسته تصویری متفاوت از آنچه که مخاطب تا پیش از این دیده ارائه دهد. برای همین، علاوه بر اینکه از لحاظ تکنیکی «گتسبی بزرگ» را در قالب سه بعدی بر پرده سینماها به نمایش درآورده، فضای فیلم را تا توانسته غرق در رنگ و حرکت و موسیقی های روز و همچنین نیمه ابتدایی فیلم را با صحنه های مقطع و با ریتم تند روایت کرده.
با توجه به عملکرد لورمن در نیمه ابتدایی فیلم، چه به عنوان کارگردان و چه در هیبت نویسنده، می توان هم به او حق داد و هم این حق را برایش قائل نشد. از طرفی با توجه به جزئیات زیاد رمان در ارتباط با معرفی شخصیت ها که به تصویر کشیدن آنها دریک فیلم کار دشواری است، او حق داشته که راه حل دومی برای روایت این بخش انتخاب کند: فضای اشباع شده از رنگ و موسیقی که سرخوشی و فساد طبقه مورد نظر فیتزجرالد را به وسیله آن نشان می دهد. ولی از سوی دیگر همین راه حل ضربه بزرگی به شخصیت های داستان وارد می کند. همه آنها را که در نیمه اول در فضای جنون آور و با سرعت دیده ایم، یک دفعه با آرام تر شدن فیلم در نیمه دوم و به چالش کشیده شدن شخصیت ها، به جز گتسبی با بقیه آنها خیلی سخت می توانیم مواجه شویم و عکس العمل هایشان را باور کنیم. به جز لئوناردو دی کاپریو که هم نقش اش نسبت به دیگران کامل تر تعریف می شود و هم خود او مانند روند رو به رشد سال های گذشته اش تا امروز که هر بار بهتر از قبل ظاهر شده، این بار هم اجرایی چشم گیر از شخصیت جی گتسبی ارائه داده، در مورد بقیه شخصیت ها فقط یک عامل به تجات فیلم آمده: انتخاب صحیح بازیگران. لورمن با درک صحیح موجودیت حقیقی هر یک از شخصیت ها رویکردی برون گرایانه برای آنها در نظر گرفته و سعی کرده تا بازیگرانی انتخاب کند که به وسیله چهره و پوشش آنها تعریفی ظاهری از آنها ارائه دهد. به شکلی که اگر فقط تصاویر هر یک از آنها را ببینید می توانید ویژگی شخصیتی آنها را حدس بزنید. مثل درماندگی در صورت کری مولیگان، حقارت یک مرد تازه به دوران رسیده در چهره جوئل ادگرتون و... همین مسئله خبر از شناخت درست لورمن از شخصیت ها می دهد، ولی او نتوانسته راهی برای هموار کردن روایت نیمه ابتدایی رمان و معرفی درست آدم ها قصه پیدا کند و این راهی که او انتخاب کرده فقط کاربردش، نتیجه ای نه چندان کامل برای رهایی از آشفتگی در روایت نیمه ابتدایی و عدم تکامل شخصیت ها به همراه داشته.
ولی یکی از شخصیت هایی که علاوه بر فیلم در رمان هم حضوری معلق و تقریبا خنثی دارد، نیک همسایه و دوست گتسبی است. در رمان او راوی داستان بود و مدام در همه صحنه ها حضور داشت و در آخر هم او بود که جملات کلیدی پایان داستان را به زبان آورد. در فیلم هم همین وضعیت را دارد. تنها با این تفاوت که لورمن به نوعی ادای دینی به فیتز جرالد کرده و او را به عنوان فردی معرفی می کند که در وضعیت آشفته روحی (مانند خود فیتزجرالد) داستان «گتسبی بزرگ» را به صورت مکتوب روایت می کند. ولی عملا کارایی اش در حد یک واسطه برای روایت داستان، که مانند چهره توبی مگوایر حالتی خنثی دارد باقی می ماند تا قصه را آغاز کند و در آخر هم که از آدم های اطراف اش خسته شده آن را به پایان ببرد.
«گتسبی بزرگ» فیلمی است که می توان گفت به رمان وفادار مانده و ضعف اصلی اش هم به محدودیت های برگرداندن کامل رمان به فیلم برمی گردد. البته لحن دوپاره ای که لورمن برای روایت قصه فیلم اش انتخاب کرده و تصاویر گرافیکی قابل توجهی که در فیلم به کار برده را هم می توان به ضعف های فیلم اضافه کرد. ولی در کل «گتسبی بزرگ» همان طور که نوه فیتزجرالد در پشت صحنه فیلم به لورمن گفته بود، اثری شده است که فیتزجرالد به آن افتخار می کند. جدا از کیفیت این فیلم، همین که گتسبی فراموش نشدنی فیتزجرالد یک بار دیگر آن هم در زمانه متحول شده امروز، خودش را بر پرده سینما به مخاطبان جدید نشان داده و این میراث با ارزش را برای نسل های جدید یک بار دیگر زنده کرده، اتفاق مهم و قابل ستایشی است. در فیلم هرچه قدر هم که در برقراری تعادل ضرباهنگ در بیان قصه اش با مشکل مواجه است، اما صحنه های شروع و پایان را به خوبی به تصویر می کشد. لورمن به کمک موسیقی فوق العاده کریگ آرمسترانگ آغاز و پایانی فوق العاده بر تنهایی، بیم و امیدهای انسانی روایت می کند. او چراغ سبز فانوس میان دریاچه را تا آخرین لحظات حتی در حد یک نقطه روشن نگه می دارد. چراغ سبز آرزوهایی که عده ای به امید آینده انتظارشان را می کشند و عده ای هم آن را از گذشته شان به همراه دارند. ولی برای هردو گروه، مهم به دست آوردن آن است. فانوس آن سوی دریاچه هرچه قدر هم که دور باشد، اگر در گذشته جا مانده باشد و از آن فاصله گرفته باشیم و یا هرچه قدر هم در آینده های دور دست خودش را نشان دهد، مهم این است که همیشه در دل آبهای مواج، روشن است و فقط باید قایق را به آب انداخت. حالا یا موج های سنگین ما را با خودش می برد، یا شاید هم به آن رسیدیم، ولی همه چیز همان پاروهایی است که باید تا آخرین لحظه بزنیم.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه