از جنوبِ زبان تا شمالِ معنا/ در ستایش «علی باباچاهی»، شاعری که از خاکِ کلمه آفتاب ساخت
با نامی از کتابت آغاز میکنم؛ در این «جهان و روشناییهای غمگینش» هنوز هم میشود ایستاد و به افق نگاه کرد؛ افقی که از خاک برمیآید و آفتاب را به یاد میآورد. آری، علی باباچاهی عزیز، شاعر مهربانی که روز پیش، مرگ را بوسه زدی، از خاکت آفتاب برمیآید؛ حتی حالا که غروب، کمی جدیتر از همیشه روی شانههای شهر نشسته است.
تو از جنوب آمدی اما شعرت فقط جغرافیا نبود؛ یک اقلیم زبانی بود. در شعر تو، بوشهر صرفا بندر نبود، یک نحو بود، یک نحوِ شکسته، بازیگوش، سرکش. شهری که در آن، واژهها عرق میکنند، شوخی میکنند، از دستور فرار میکنند و دوباره در هیئت تازهای برمیگردند.
تو با زبان همان کاری را کردی که دریا با ساحل؛ خط را برهم زدی، مرز را عقب کشیدی و گذاشتی شنها خودشان تصمیم بگیرند کجا بایستند.
شعر تو نه روستایی بود، نه نوستالژیک، نه در حسرت گذشتهای طلایی؛ شعری، شهری بود اما نه شهری به معنای برج و بزرگراه. شهری به معنای ترافیک معنا، به معنای برخورد ناگهانی صداها، به معنای بیقراری. در سطرهایت، اتوبوس از وسط نحو رد میشود، تلفن با گردباد تماس میگیرد و کسی وسط کاغذ، پیام میگذارد. این همان زیستِ معاصر است؛ زیستِ انسانی که میان خبر و خنده، میان فاجعه و فکاهه، معلق مانده است.
تو زیستشناسِ زبان بودی؛ واژه را مثل موجودی زنده میدیدی، با اندام، حافظه و قابلیت جهش. فعل را حذف میکردی تا ببینی جمله بدون قلب هم میتپد یا نه. گاهی آنقدر تکرارش میکردی تا از کار بیفتد و ناگهان در شکلی دیگر زنده شود. این بازی با ارکان جمله، شوخی ساده با دستور نبود؛ تجربهای بود برای کشف ظرفیتهای پنهان زبان. انگار زیر میکروسکوپ خم میشدی و به تکثیر بیقاعده معنا نگاه میکردی.
در شعر تو، طنز هرگز تزئین نبود؛ یک شیوه بقا بود. وقتی مینویسی: «پس تابوتم را نصف قیمت فروختم/ به نیمهی دیگرم که حال خوشی نداشت...» مرگ را به بازار میبری، قیمت میگذاری و از آن عبور میکنی. یا آنجا که میگویی: «با هیچ آفتابهای دیگر نمیروم سرِ سطر...» سطر را از تقدس تهی میکنی تا امکان تازهای برای آغاز فراهم شود. این خنده، خندهای از سر سادهدلی نیست؛ خندهای است که از دل فروپاشی میآید، از دل آگاهی به بیثباتی همهچیز.
تو به شعر بهعنوان یک «وضعیت» نگاه میکردی، نه یک قالب. بارها از عبور حرف زدی؛ از عبور از تثبیت، از عبور از خودت. هر کتابت انگار علیه قطعیت کتاب قبلی نوشته میشد. نمیخواستی در یک فرم بمانی، حتی اگر همان فرم را خودت ساخته باشی. این بیقراری، این نماندن، جوهره کار تو بود. شعر برایت منطقه امن نبود؛ میدان آزمایش بود.
در شعرهایت، اشیا جان میگرفتند و انسانها گاهی شی میشدند. «پرندهای که جفتش را یک بار در معاشقه قورت داده/ از گرسنگی نمیمیرد» همزمان مضحک و هولناک است. این دوگانه، امضای توست؛ جایی که معنا فرو میریزد و دوباره، در شکلی دیگر سر برمیآورد. تو از معنا نمیترسیدی؛ از تثبیت معنا میترسیدی. برای همین، سطرهایت همیشه در حال لغزیدن بودند.
شعر تو، شعرِ قطعیت نبود؛ شعرِ احتمال بود. احتمالِ عاشق بودن در فصلهای خونین. احتمالِ پیدا کردن عشق در خاکِ آفتاب. احتمالِ اینکه هنوز، با وجود همهچیز، بتوان خندید. حتی وقتی مینویسی: «من بعد عاشق هیچ عنتری نمیشوم الا بزِ زنگولهدار...» در دل همین شوخی، نوعی انتخاب نهفته است؛ انتخابی علیه ابتذال، علیه تکرار.
تو زبان را به وضعیت دیگر بردی؛ جایی که نه کاملا جدی است، نه کاملا شوخی. جایی میان فروپاشی و ساختن. و شاید همین «میان» مهمترین دستاورد تو باشد؛ ایستادن در مرز، بیآنکه مرز را مقدس کنی. شعر تو به ما یاد داد که میشود از دل ویرانی، بازی ساخت؛ از دل بازی، معنا؛ و از دل معنا، دوباره پرسش.
حالا که غروب کمی سنگینتر شده است، سطرهایت هنوز سبکاند. هنوز میشود در آنها راه رفت، حتی اگر از ته بوشهر شروع شوند و به بیستون برسند. هنوز میشود به واژههایی فکر کرد که زیر دست تو، از فرمان سر باز زدند و به زندگی تازهای تن دادند.
از خاک، آفتاب برمیآید. این را نه بهعنوان استعارهای زیبا که بهعنوان تجربهای زبانی به ما سپردی. در این جهان و روشناییهای غمگینش، صدایت در همان بازیهای جدی، در همان خندههای هولناک، در همان لغزشهای آگاهانه ادامه دارد.تو در کلمه زیستی و حالا هم در کلمه ماندهای؛ در سطرهایی که هنوز از ما میپرسند: آیا میتوان طور دیگری نوشت؟ طور دیگری دید؟ طور دیگری بود؟
انتهای پیام/