موکب یک متری دو پسرک دهه نودی در اراک؛ روایتی از مقاومت بی‌ادعا

|
۱۴۰۵/۰۱/۲۸
|
۲۱:۰۳:۲۷
| کد خبر: ۲۳۳۱۰۱۲
موکب یک متری دو پسرک دهه نودی در اراک؛ روایتی از مقاومت بی‌ادعا
برنا - گروه استانها: این شب‌ها پیاده‌راه امیرکبیر اراک نه فقط از مردم، که از دل‌های لبریز از غم و غیرت پر شده است. مردمی که برای حمایت از رزمندگان جبهه مقاومت و سوگواری برای رهبر شهیدشان، سنگ تمام می‌گذارند. اما در این شلوغیِ غرورآفرین، ناگهان چیزی چشم‌ها را می‌دزدد؛ موکبی به کوچکی یک متر، با دلی به وسعت تمام خاک ایران. دو فرچه، یک قوطی واکس و دو دست کوچک که قرار است سنگری بزرگ بسازند.

به گزارش خبرگزاری برنا از استان مرکزی، چهل و پنجمین شب متوالی است که پیاده‌راه امیرکبیر اراک، بوی اسپند را با عطر «یا حسین» گره زده است. اما امشب، این ازدحام یک چیز دیگر هم دارد: تمام اراک یک دل شده تا پشت جبهه را قوی نگه دارد.

در میان این موج صمیمی، جایی که هیچ دیواری بین پزشک و نانوا، دانشجو و بازاری، کارگر و استاد باقی نمانده، یک موکبِ عجیب خودنمایی می‌کند. نه پرچمی بلند دارد، نه چادری رنگین، نه بلندگویی. فقط یک صندوق کهنه، دو فرچه، یک قوطی واکس و دو پسرک دهه نودی. آنها خم شده‌اند روی کفش‌های رهگذران؛ بی‌ماسک، بی‌کلاه، بی‌ادعا. اما اینجا خبری از چشم‌داشتی برای پول نیست. این دو پسرک، کفش غریبه‌ها را واکس می‌زنند، تمیز می‌کنند تا شاید دل خودشان هم کمی تمیز شود. تا شاید بغض فروخفته‌شان با هر حرکت فرچه، کمی سبک‌تر شود.

سرمای سخت شب، انگشتان نحیفشان را از حس تهی کرده، اما دلشان را نه. نفس‌هایشان در هوای سرد ابری می‌شود، اما چشمانشان روشن است. یکی فرچه به دست گرفته، دیگری قوطی واکس را چون یادگاری از حاج قاسم محکم مشت کرده. فقط دو چشم خیس و دو لبخند که می‌خواهند بگویند: «ما پاییم.»

با یکی از این پسرک‌ها که هم‌کلام شدم، از ته دل پرسیدم: «خسته‌ای پسر؟ چرا این وسط شب، اینجا کفش مردم را واکس می‌زنی؟»

سرش را بلند کرد، اشک را با پشت دست پاک کرد و با صدایی که می‌لرزید، اما آرام و صمیمی بود، گفت:
«خستگی نداره آقا... من اینجوری موکبداری می‌کنم، در حد خودم و توان خودم. ما اسلحه دستمون نیست، ولی کفش کسی رو واکس می‌زنیم که پشت جبهه رو قوی نگه داره. راستش... این کار دل خودمون رو هم خنک می‌کنه. وقتی کفش یکی رو تمیز می‌بینم، انگار یه گوشه از دلم هم صاف می‌شه. حال خودم که خوبه، الحمدلله.»

و بعد لبخندی زد، همان لبخند کودکانه‌ای که پشتش بغضی نبود، فقط رضایت بود. اضافه کرد: «یاد حاج قاسم... یاد دستخطش... اون گفت سنگر خالی نگذارید.»

پیرمردی که کنار ایستاده بود و کفشش را تازه واکس زده بود، دیگر طاقت نیاورد. کفشش را از زیر فرچه پس کشید، دست گذاشت روی شانه لرزان پسرک و با چشمانی خیس گفت:
«خدا حفظت کنه پسرم. دهه نودی‌ها مایه افتخارن. نگاه کن... از پیرمردی مثل من تا بچه‌ای مثل تو، همه یک دل شدن. تو با همین کار کوچک، حال خودت و حال ما رو خوب کردی.»

در همان لحظات، در مرزهای خاکی و آسمانی این سرزمین، رزمندگان اسلام در پدافند هوایی و گشت‌های انتظامی، بی‌وقفه ایستاده‌اند. اما اینجا، در دل شب سرد اراک، در میان جمعیتی که یکصدا فریاد «ایران سربلند» سر می‌دهند، دو پسرک دهه نودی با دو فرچه و یک قوطی واکس، ثابت می‌کنند که مقاومت فقط به سنگر خط مقدم نیست. مقاومت یعنی هر کس به اندازه خودش، از خاکش دفاع کند. یکی با اسلحه، یکی با دعا، یکی با واکس کفش.

چهل و پنج شب، چهل و پنج موکب، اما این یکی فرق دارد. اینجا «موکب و ایستگاه صلواتی واکس آقایان اراکی» است؛ جایی که دو کودکِ مرد، با دست‌هایی ترک‌خورده از سرما، با چشمانی خیس از بغض، با دل‌هایی پر از غیرت، نه فقط کفش‌ها که دل‌ها را جلا می‌دهند و با همان زبان ساده می‌گویند: «ما پاییم. ما ماندیم. سنگر خالی نمی‌ماند. ایران سربلند و پیروز است.»

نویسنده :
رضا براتی
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر