دختر نوجوان دهه هشتادی در شب سرد اراک، با دستانی لرزان از سرما اما استوار از عشق: این پرچم زمین نمی‌ماند، حتی اگر جانمان را برود!

|
۱۴۰۵/۰۱/۲۵
|
۱۸:۴۴:۳۰
| کد خبر: ۲۳۳۰۱۴۷
اراک
برنا ـ گروه استانها: از دو هفته پیش تا امروز، هر ۲۴ ساعت شبانه روز شب، حتی در سرمای جان‌سوز نزدیک سحر در میدان شهدای اراک، کودکان و نوجوانانی ایستاده‌اند با چشمانی خیس از بغض و دستانی که پرچم ایران را چنان محکم گرفته‌اند که گویی تمام هستی‌شان در همین لحظه خلاصه می‌شود؛ لحظه‌ای که عهدی دوباره با شهدا می‌بندند: «تا نفس داریم، این علم بر زمین نمی‌افتد.»

به گزارش خبرگزاری برنا از مرکزی، سه هفته است که میدان شهدای اراک، درست در مقابل مجتمع آفتاب، دیگر یک میدان معمولی نیست. اینجا این روزها تبدیل شده به حریم عشق. حریمی که در آن کودکان دبستانی، نوجوانان دهه هشتادی و نودی، پیرمردهایی با رگ‌های پینه‌بسته و مادرانی با چادرهای نم‌دار، پرچم سه‌رنگ ایران را از زمین بلند کرده‌اند و با نفس‌های بخ‌زده در هوای یخ‌بسته، تکرار می‌کنند: «این پرچم زمین نمی‌ماند.»

شیفت‌ها یک ساعته، دو ساعته، گاهی چند ساعته است. برخی از این عاشقان تا مرز بی‌حسی از سرما می‌ایستند، اما دست از پرچم برنمی‌دارند. آنها برای ثبت‌نام به موکب کنار پرچم می‌روند و وقتی نوبت می‌شود، انگار که مهم‌ترین مأموریت زندگیشان را دریافت کرده‌اند.

امشب، اما، قلب میدان تپش دیگری داشت.

زهرا، دختر نوجوان دهه هشتادی، کنار برادر کوچکش امیرعباس ایستاده بود. امیرعباس هنوز قدش به دسته پرچم نمی‌رسید، اما با همان دست‌های کوچک و لرزان از سرما، گوشه‌ای از پرچم را گرفته بود و محکم چسبیده بود. صورت زهرا از باد سرد سرخ شده بود، اما چشمانش از گرمای یک بغض بزرگ می‌سوخت. صدایش را که باز کرد، انگار نه برای خبرنگار، که برای تمام ایران حرف می‌زد:

«ای مردم... مگر ما با امام شهیدمان عهد نبستیم که ثانیه‌ای عَلَم را زمین نگذاریم؟! مگر امام شهیدمان نگفتند: دشمن را به خوبی بشناسید؟ مگر غیر از این است که علمدار شهیدمان، سیدعلی حسینی خامنه‌ای، بارها و مکررا گفتند: "آنها با دین و دانش شما مشکل دارند"؟ مگر کتاب‌هایمان عَلَم ما نیست؟»

صدایش می‌لرزید. نه از سرما که از بغضی که سال‌ها بر دل نسلش سنگینی کرده بود.

«این عَلَم هرگز زمین نمی‌ماند! یک دست عَلَم، یک دست کتاب... وقت آن رسیده دشمن را زیر عَلَم حیدر بشناسیم.»

بعد، نگاهی به برادرش انداخت که بی‌صدا ایستاده بود و نگاهش را از پرچم برنمی‌گرفت. نفس عمیقی کشید و گفت، این بار آرام‌تر اما محکم‌تر:

«هرکس با کار خود در حال کمک به این مبارزه و آماده جنگ با آمریکاست... ما هم در این میدان، با نگه داشتن پرچم ایران، در برابر جنگ نرم دشمن ایستاده‌ایم. حتی اگر انگشت‌هایمان از سرما بنالد. حتی اگر صدایمان بند بیاید. پرچم که بر زمین بیفتد، دیگر چه چیز برای نگه داشتن می‌ماند؟»

در آن لحظه، امیرعباس، بدون اینکه حرفی بزند، فقط دستش را کمی بالاتر برد تا پرچم را بهتر بغل کند. آن دست‌های کوچک در سرمای زیر صفر، گواهی می‌دادند که این نسل، بغض‌هایش را در سینه حبس کرده تا پرچم را بالا نگه دارد.

این آیین همچنان ادامه دارد. هر شب، در سردترین ساعات، میدان شهدای اراک گرمای عشقی را تجربه می‌کند که از جنس باران و خون و کتاب و پرچم است. مردمی که آمده‌اند تا بگویند: ایران همیشه ایستاده است، حتی وقتی زانوها از خستگی و سرما خم می‌شوند، دست‌ها اما هرگز رها نمی‌کنند.

پرچم ایران هرگز زمین نمی‌ماند. نه در اراک، نه در هیچ کجای این سرزمین.

نویسنده :
رضا براتی
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه