پدر همه دختران ایران رفت؛ وداعی با بغضهای بیتکرار و هقهق یتیمی در کوچهها
به گزارش خبرگزاری برنا از مرکزی، بیش از پنجاه روز از شهادت رهبر ایران میگذرد و رهبری که در سایه سالها تحریم ظالمانه، هر روز ایران را قویتر از قبل ساخت؛ رهبری دلسوز، عالم، عاقل، مجاهد و شجاع. مردی که نه تنها سیاست، که زندگیاش درس بود و رفتنش، آسمان این سرزمین را برای دختران و پسران تاریک کرد.
آن روزها که سیل جمعیت جوانان به دیدارش میآمدند، او میان پسرها و دخترها فرق میگذاشت؛ نه از روی تبعیض، که از سر ذوقی ناب. چفیه را به پسرها میداد، اما انگشترهای دخترانه را در جیبش نگه میداشت برای دخترها. میگفتند برای دیدار کودکان، حسینیه را صورتی کنید که دل دخترها شاد شود. برای دخترهای شهیدی که هیچوقت به تکلیف نرسیدند، آنقدر بوسه پدرانه بر پیشانیشان زد که مادرانشان تا سالها بعد، گرمی آن لبها را از یاد نبردند.
پس از رفتنش اما، دختران ایران فهمیدند چه پدری را از دست دادهاند. آنهایی که عکسش را در گوشه اتاقشان داشتند، شبها شابلون زدند و در خیابانها کشیدند. دختران رنگارنگپوش دیروز، امروز سیاهپوش شدند؛ بیآنکه کسی به آنها بگوید. خودشان فهمیدند که پدر دیگر نیست.
اما آنچه این روزها تلخی بغض را دوچندان کرده، یکدلی عجیب دخترانی است که تا دیروز در خیابانها و اندیشهها از هم دور بودند. دختر با روسری و بدون روسری، دختر نقابزده و دختر گلبهسر، دختر کلیپهای رنگی اینستاگرامی و دختر روضههای سیاه محرم — امروز همه در یک چیز شریک شدهاند: احساس یتیمی عمیق. هیچکسی نمیپرسد رأی تو چیست یا حجاب تو چگونه است. میپرسند: «تو هم پدرت را گم کردهای؟»
و در میان این سیل اشک، یک حقیقت بزرگتر هم خودش را فریاد میزند: زندگی ساده، بیآلایش و بدون تجملات این پیرمرد، نه فقط برای ما که برای همه آدمهای آزاده جهان یک الگو بود. او در خانهای کوچک و ساده زندگی میکرد، لباس ساده میپوشید، سفرهاش ساده بود و خندههایش صمیمی. کجای این دنیا چنین رهبری را دیده بود که هیچچیز از مردم جداىاش نمیکرد؟ امروز که رفته، حتی دشمنانش هم اعتراف میکنند که او مردی با ایمان و زاهد بود. اما برای ما دختران ایران، او فقط یک رهبر نبود؛ او پدربزرگی بود که سادهزیستیاش به ما یاد داد برای بودن به قصر و زر نیاز نیست، به قلب پاک و دست خالی هم میشود عاشق بود.
گفتوگوهای میدانی از میدان شهدا (اراک)
تمامی گفتوگوهای زیر در میدان شهدا (اراک) انجام شده است؛ جایی که جمعیت عزادار دختران ایرانی از مناطق مختلف گرد هم آمده بودند.
گفتوگوی اول؛ دختری با عکس رهبر در دست
خبرنگار ما در میان انبوه عزاداران به دختری رسید که عکس رهبر را چنان محکم به سینه چسبانده بود که انگار میخواهد او را از رفتن باز دارد. صدایش بند آمده بود. بعد از چند لحظه سکوت، با چشمانی سرخ و گونههایی خیس گفت: «پدرم دو سال پیش فوت شد. اما این یکی... خدا گواه است... این یکی پدر همه ما بود. حالا دوباره یتیم شدم. چرا باید یک دختر دوباره یتیم شود؟» و بعد، بدون آنکه حرفش را تمام کند، هقهق سر داد. چند لحظه بعد با صدایی لرزان اضافه کرد: «میدانی؟ با گذشت بیش از پنجاه روز از شهادت رهبر شهید، من هنوز هر روز صبح با این باور از خواب بیدار میشوم که حتماً خواب میبینم. اما نه... او رفته و ما همچنان داغدار و ناراحتیم.»
گفتوگوی دوم؛ یک مادر (زهرا، ۵۰ ساله، اهل اراک)
مادری میانسال با چشمانی اشکآلود و صدایی که بغض خردش میکرد، آرام گفت: «دخترهای من هیچوقت ایشان را از نزدیک ندیدند. اما هر شب قبل از خواب، رو به قبله میایستادند و برای این مرد دعا میکردند. نه برای رهبر، برای "پدربزرگ". از دور صدایش میزدند. حتی یک بار دختر کوچکترم گفت: مامان، کاش پدربزرگ میفهمید ما چقدر دوستش داریم. حالا که رفته، به دخترم گفتم باز هم برایش دعا کن. گریه کرد و گفت: برای پدربزرگ که رفته دعا فایده دارد؟ گفتم دارد، روحش شاد میشود. گفت پس تا عمر دارم برایش دعا میکنم. الهی که روحش شاد باشد.» و مادر دیگر نتوانست حرف بزند و روسری را روی صورتش کشید. سپس با چشمانی گریان ادامه داد: «باور کنید پنجاه روز میگذرد، اما انگار دیروز بود. من و دخترانم هنوز سر سفره که مینشینیم، یک کاسه خالی میگذاریم به یاد او. این داغ کهنه نمیشود. ما با گذشت بیش از پنجاه روز از شهادت رهبر شهید همچنان داغدار و ناراحتیم.»
گفتوگوی سوم؛ یک دختر دانشجو (نرگس، ۲۱ ساله، دانشگاه اراک)
دختر دانشجویی با چفیه بر دوش و اشکی که بیاختیار روی گونه غلتید، رو به خبرنگار ما کرد و گفت: «ما در دانشگاه هر گرایش و ایدهای داشتیم. اما سر این یک چیز هیچکس اختلاف نداشت: او پدر ما بود. نه پدر یک گروه، نه پدر یک جناح. پدر دختران ایران. حالا که رفته، دیگر نمیگویم رهبرمان شهید شد. میگویم بابایمان را از دست دادیم. دختران ایران یتیم شدند. خدا به همه ما صبر دهد.» صدایش شکست و بعد از مکثی طولانی گفت: «واقعاً باورکردنی نیست. بیش از پنجاه روز از شهادتش میگذرد، اما من هنوز وقتی گوشی را برمیدارم و عکسش را میبینم، دلم خالی میشود. هنوز داغدار و ناراحتیم. انگار همین دیروز بود که نماز جمعه را ترک کرد و رفت.»
گفتوگوی چهارم؛ دختری با موهای آزاد و اشکهای بیپناه (سارا، ۲۴ ساله، بدون حجاب)
در گوشهای از جمع، دختری جوان با موهایی که از زیر کلاه از بند رفته بود و هیچ روسری بر سر نداشت، ایستاده بود و بیصدا گریه میکرد. خبرنگار ما با احتیاط به او نزدیک شد. بدون مقدمه گفت: «میدانم شاید شبیه شما نباشم. با خیلی چیزها موافق نبودم. اما این مرد... نمیدانم چطور بگویم... انگار پدری داشتم که هیچوقت نداشتم. وقتی میدیدم برای دخترها انگشتر نگه میدارد، وقتی میگفت حسینیه را صورتی کنید، دلم میگفت این آدم مرا هم دوست دارد. حتی با همین موهای من. حتی با همین سکوت من. حالا رفته و میترسم هیچکس دیگر اینطور ما دخترها را دوست نداشته باشد.» و بعد صورتش را در دستانش پنهان کرد. پس از لحظاتی سرش را بلند کرد و با چشمانی خیس گفت: «با خودم فکر میکنم، پنجاه روز است... چرا هنوز اینقدر درد دارم؟ چون او فقط یک رهبر نبود. ما دخترها با گذشت بیش از پنجاه روز از شهادتش همچنان داغدار و ناراحتیم. این یعنی عشق واقعی.»
گفتوگوی پنجم؛ دختری که امروز فهمید چه از دست داده (مریم، ۱۹ ساله، پشت کنکور)
در گوشه دیگری از جمعیت، دختری تنها ایستاده بود و به عکس رهبر روی دیوار خیره شده بود، بیآنکه بتواند اشکهایش را کنترل کند. خبرنگار ما به او نزدیک شد. چند ثانیه طول کشید تا بتواند حرف بزند. با صدایی بغضآلود و لرزان گفت: «راستش را بخواهی... من ایشان را آنطور که باید نمیشناختم. شاید حتی گاهی از دور به بعضی چیزها نقد داشتم. اما وقتی که خبر شهادت ایشان آمد، حس کردم زمین زیر پایم خالی شد. تازه امروز فهمیدم چه آدم مهم و گرانبهایی بود. چه پدر مهربانی برای همه دخترهای این مملکت. تازه امروز فهمیدم که چقدر دوستش داشتم، بدون اینکه خودم بدانم. حالا دلم میسوزد برای تمام روزهایی که نشناختمش. کاش زودتر میفهمیدم... کاش...» و بعد نتوانست ادامه دهد و با صدای بلند گریه کرد. سپس با هقهق گفت: «و حالا با گذشت بیش از پنجاه روز از شهادتش، من هر روز در آینه نگاه میکنم و میگویم: مریم، چه پدر بزرگی داشتی و تو نفهمیدی. هنوز داغدار و ناراحتیم. انگار همین الان خبر آمد.»
گفتوگوی ششم؛ دختری که از سادهزیستی او درس آزادگی گرفت (فاطمه، ۲۶ ساله، معلم)
در گوشه خلوتی از خیابان، دختری با چشمانی قرمز و گونههای نمناک، آرام اما محکم گفت: «میدانی چه چیزی امروز بیش از همه دلم را شکست؟ نه فقط رفتنش، بلکه این فکر که چه آدم سادهای بود. یک پیرمرد با یک خانه کوچک، یک کفش ساده، یک جانماز کهنه. هیچ قصر، هیچ تجمل، هیچ تشریفاتی. در دنیایی که همه رهبران در کاخها زندگی میکنند و با جت شخصی سفر میکنند، این مرد در محله مردم بود. سفرهاش با سفره ما یکی بود. لباسش از جنس لباس ما. امروز که رفته، تمام دنیا دارد حرف از سادهزیستی او میزند. اما من میخواهم بگویم: او الگویی بود برای همه آدمهای آزاده جهان. برای کسی که میخواهد بداند قدرت یعنی چه در سادهترین شکلش. حالا فهمیدم چرا اینقدر دوستش داشتم؛ چون صادق بود، بیپیرایه بود، مثل پدری که هیچچیز از فرزندانش پنهان نمیکند.» و بعد با مشت، اشکهایش را پاک کرد و به عکس او نگاه کرد و زمزمه کرد: «پدربزرگ، تو آزاده بودی. تو به ما یاد دادی آدم ساده میتواند بزرگترین باشد.» سپس با صدایی که میلرزید افزود: «باور کن حتی الان، بعد از پنجاه روز، من هنوز صبحها که بیدار میشوم، یک لحظه فکر میکنم حتماً فردا دوباره نماز جمعه میخواند. اما نه... ما با گذشت بیش از پنجاه روز از شهادت رهبر شهید همچنان داغدار و ناراحتیم. این داغ برای دختران ایران کهنه نمیشود.»
دختران امروز ایران، از کوچههای اراک تا خیابانهای تهران و مشهد، دیگر از تعلق سیاسی و خطوخطهای رنگی حرف نمیزنند. فقط تکرار میکنند: «پدرمان را گرفتند.» و مادران در گوشههای خلوت زمزمه میکنند: «خدا به دخترانت رحم کند.» اما دختران خودشان پاسخ میدهند با چشمانی که هنوز خیس است: «به ما رحم کن خدا. که بیپدر شدیم.»
همان انگشترهای دخترانه، همان بوسههای پدرانه، همان حسینیه صورتی — حالا فقط یک خاطرهست از پیری که هیچوقت از یاد نخواهد داد دختر بودن یعنی چه.
و امروز، در میان این هقهقها، یک حسرت دیگر هم هست: ای کاش میتوانستیم یک بار دیگر ببینیمش که با همان لباس ساده، با همان چفیه، در میان مردم راه میرود و دست دختر بچهها را میگیرد. ای کاش میشد یک بار دیگر صدایش را بشنویم که میگوید «دخترها را خیلی دوست دارم». او رفت، اما سادهزیستیاش، بیتجملاتیاش، صمیمیتاش، برای همیشه در تاریخ این سرزمین ماند. برای همه آدمهای آزاده جهان، او یک مکتب بود؛ مکتبی به نام «میشود بزرگ بود بدون اینکه قصر داشتی».
و در یک جمله: دختران ایران، با هر سلیقه و هر گرایش، امروز یکصدا میگویند — «بابا رفت.» و آسمان این سرزمین برای اولین بار صدای هقهق یکمیلیون دختر یتیم را شنیده است. اما در این یتیمی، یک افتخار هم هست: ما دختران پدری داشتیم که آزادهترین مرد روزگار بود.